بخشی از کتاب:
حرير سپيد برف بر بامهاي شهر پهن گسترده و مردمان خفته را چون مردگان پيچيده در كفن خود پيچيده بود.
همه جا شب بود… گويي اين شب تاريك و سرد هميشه بوده و چنين باقي خواهد ماند. سپيده اي سر نخواهد زد و طليعه تابناك خورشيد سينه افق را رنگين نخواهد كرد… چه شبي است امشب؟
امشب سكوتي هولناك بر فضاي اين خانه حاكم است. رنج؟… درد؟… ماتم؟… چه بايد گفت كه در اين جامعه هيچ كلمه اي ياراي حرفي ندارد. امشب به افسانه اي مي ماند، افسانه اي شوم و صداي جغدي به گوش مي رسد كه بالهاي نكبتش را بر فراز اين خانه گسترده است. كي مي شود كه ديگر اين تفسير دردآلود در گوش ساكنين خانه نپيچد… كاش مي توانستم آرامش را به قلبهاي لرزان شعيب و شكيلا بازگردانم و كاش مي توانستم كاري كنم كه آن دو هم چون كودكان ديگر شهر كه اكنون در بسترهاي گرم خويش غنوده و مرغان خوش خيالشان در روياي سبز سير مي كنند به خواب مي رفتند و اندام سردشان در بستري گرم آرامش مي يافت. اما چه كنم كه از دستم كاري ساخته نيست و با حسرتي جانكاه گوشه اي ايستاده و شعيب و شكيلا را نگاه مي كنم كه هر دو در كنار پنجره ايستاده اند و نگاهشان چون دو پرستوي آواره در زير سقف بي روزن سراسيمه و هراسان به بيرون از اتاق دوخته شده است. گويي درانتظار هستند ولي انتظار چه كس، آنان را تا اين وقت شب بيدار نگه داشته است؟ اين را نمي دانم ولي يقين دارم كه انتظار خوشايندي نيست.
در گوشه اي از اتاق سفره اي پهن است كه چند تكه نان و مقداري سيب زميني آب پز را از درد خالي بودن نجات داده اند. صحرا با تني خسته و دلي لبريز از نوميدي به سفره چشم دوخته است.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.