بخشی از کتاب:
دوريس ويتني، لباسهايش را، آهسته و آرام، مانند حركتي در رويا، از تن بيرون آورد و سپس ربدوشامبري به رنگ قرمز از ميان لباسها انتخاب كرد كه بپوشد، تا با رنگ خون هماهنگ باشد. او نگاهي به اطراف اتاق خواب خود انداخت تا براي آخرين بار اطمينان حاصل كند كه اين اتاق دلپذير، پس از گذشت سي سال، همچنان مرتب باشد. آنگاه به آرامي، كشوي كمد كنار تختخواب را باز كرد و تپانچه را بيرون آورد. اسلحه، براق و سياه و به طرز وحشتناكي سرد بود. او آن را كنار تلفن گذاشت و شماره دخترش را در فيلادلفيا گرفت. بازتاب زنگ تلفن از آن سوي خط شنيده شد و سپس صداي نرمي گفت:
– الو؟
– تريسي، من فقط مي خواستم صدايت را بشنوم عزيزم.
– چه مژده ي قشنگي، مادر.
– اميدوارم بيدارت نكرده باشم؟
– نه، داشتم مطالعه مي كردم و آماده مي شدم كه بخوابم. من و چارلز مي خواستيم بيرون برويم، ولي هوا خيلي بد است. اينجا برف سنگيني مي بارد، آنجا چطور؟
دوريس فكر كرد؛ آه خداي من! ما داريم در مورد وضع هوا صحبت مي كنيم، درحاليكه خيلي حرف ها براي گفتن داريم.
– مادر، شما آنجا هستيد؟
دوريس ويتني از پنجره به بيرون نگاه كرد. باران مي باريد. چه ملودرام جالبي، درست مثل فيلم هاي آلفرد هيچكاك! تريسي سوال كرد:
– چه صدايي بود؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.