بخشی ازکتاب:
اگر می خواهی سرگذشت من رو بدونی باید قول بدی خوب به حرفام گوش کنی… هر جا بردمت بیایی و نه نگی… بعد می تونی قضاوت کنی. در مورد همه چی، در مورد من، عشقم، زندگیم و…
می خوام برگردم به گذشته، نه گذشته ای خیلی دور کمی دور. به اندازه یک وجب نه شایدم کمتر به اندازه یک پلک به هم زدن. همیشه فکر می کنیم از گذشته فرسنگها دور شدیم درحالیکه این طور نیست. گذشته هر دم با ماست و آینده کمی جلوتر از ما.
اما اون قدر تو رویاها گم می شیم که حقیقت نمی بینیم. حقیقتی مثل تولد، مثل نفس کشیدن، مثل خود زندگی. شاید فکر کنی توهم گرفتم و یه چیزهایی برای خودم می گم. اما اگه بشینی و پنح تا انگشت دستت رو جلو صورتت باز کنی خیلی آسون میلادت، نوجوانیت، جوانیت و پیری و حتی مرگت را می تونی مجسم کنی که مثل برق و باد و با فاصله ای اندک می گذره و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای.
البته اینهایی که گفتم هیچ ربطی به سرگذشت من نداره اما تنهایی خیلی بیشتر از گذشته به حقایق زندگی و سرگذشت آدمها فکر می کنم تا شاید بتوانم نتیجه ای بگیرم.
الان سی و پنج سالم است. از اینکه هنوز زیبا هستم و تفاوتی با گذشته نکردم خدا را شاکرم، یعنی یاد گرفتم که شکرگزار باشم و قانع.
خونه ما در محله ای بود که به شمال شهر نزدیکتر بود. محله ای قدیمی و خوب با کوچه های عریض و بن بست.
خونه ای جنوبی و دوبلکس. ما خیلی پولدار نبودیم. مثل محله مون که رو به شمال شهر بود، وضع مالی پدر نیز متوسط رو به خوب بود، هر سال هم رشد و ترقی خوبی داشت.






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.