بخشی از کتاب:
ساعت از دو نيمه شب گذشته بود، درحاليكه به صداي تيك تاكِ آن گوش مي داد از پنجره نظري به آسمان انداخت، زانوهايش را در بغل گرفت. يك موضوع خاص، يك انديشة دردآور اندوهش را افزايش مي داد، آيا مرگ آرزوهايش فرا رسيده؟ نه، چنين چيزي از تصورش خارج بود. چقدر به اين شبهاي تنهايي عادت داشت، گويي با شب انس گرفته. امشب هم مثل ديگر شبها بيدار بود، تنهاي تنها در يك خانة چند صد متري. چشمان منتظرش به در دوخته شده تا هر لحظه كليدي در آن بچرخد و او بيايد. شايد آن لحظه بتواند هراس و تنهايي اش را با او قسمت كند، ولي افسوس كه تكيه گاهِ زندگي اش هرگز براي احساسات او ارزشي قائل نبود و درك نمي كرد كه چشماني خيس و خسته، هر شب انتظارش را مي كشد.
دوباره نگاهي به آسمان تاريك و پر ستارة شب انداخت و پرندة انديشه اش در آسمانِ خاطرات شيرين گذشته به پرواز درآمد.
چقدر لحظات، تند گذشتند، انگار همين ديروز بود كه با عرشيا خداحافظي كرد، آه كه چه روز زيبا و خاطره انگيزي بود!
فرودگاه شلوغ بود و پر جمعيت، گويي صدا به صدا نمي رسيد، با اين وجود، حديث و عرشيا تنها كساني بودند كه غير از آهنگ صداي يكديگر، هيچ صدايي را نمي شنيدند.
حديث با صداي لرزاني گفت:
– عرشيا، خودت مي دوني كه چقدر بهت وابسته ام، خواهش مي كنم رفتنت طول نكشه، قول بده كه زود برگردي.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.