بخشی از کتاب:
ناگاه سكرات مرگ و حسرت از دست دادن آنچه داشتند، بر آنها هجوم آورد در اين حالت، اعضاء بدنشان سست گرديد و در برابر آن، رنگ خود را باختند. سپس كم كم مرگ در آنها نفوذ كرده و بين آنها و زبانشان، جدائي افكند!
او همچنان در ميان خانواده خود با چشم، نگاه مي كند و با گوشش، مي شنود! در حاليكه عقلش، سالم است و فكرش باقي است! مي انديشد كه عمر را در چه راهي فاني كرده و روزگارش را در چه راهي، سپري نموده است! به ياد ثروتهائي كه جمع كرده است، مي افتد! همان ثروتي كه در جمع آوري آن، چشمها را بهم گذارده بود و از حرام و حلال و مشكوك گرفته، گناه جمع آوري آنها به گردن اوست! حال هنگام جدائي از آن اموال، فرا رسيده، در حاليكه اين ثروت براي وراث مي ماند و از آن استفاده كرده و بهره مي برند! راحتي آن براي ديگران و سنگيني گناهش، بر دوش اوست و او در گرو اين اموال است! دست خود را از پشيماني به دندان مي گزد و اين به خاطر صحنه هائي است كه در هنگام مرگ، برايش مشخص مي گردد. در اين حالت، به آنچه در زندگي به آن علاقه داشت بي اعتناست! و آرزو مي كند، اي كاش آن شخصي كه در گذشته بر ثروت او، غبطه مي خوردم و بر او حسد مي بردم، اين اموال را جمع كرده بود!
مرگ همچنان بر اعضايش، چيره مي شود! تا آنجا كه گوشش همچون زبانش، از كار مي افتد! بطوريكه در ميان خانواده اش، نمي تواند با زبانش سخن بگويد! و با گوشش بشنود، پيوسته به صورت آنان مي نگرد و حركات زبانشان را مي بيند، اما صداي آنان را نمي شنود! سپس چنگال مرگ، همه وجودش را فرا مي گيرد! چشم او نيز همچون گوشش، از كار مي افتد و روح از بدنش، خارج مي گردد! و همچون مرداري، بين خانوادهاش مي افتد! آنچنان كه از نشستن نزدش، وحشت مي كنند و از او دور ميشوند! او نه سوگواران خود را ياري مي كند و نه به آن شخصي كه او را صدا مي زند، پاسخ مي گويد! سپس او را به منزلگاهش در درون زمين، حمل مي كند و به دست اعمالش مي سپارند و از ديدارش، براي هميشه، چشم مي پوشند!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.