بخشی از کتاب:
دیوار آجری تب دار، پیچک عاشق تشنه لب را پژمرده بود و گنجشکها، به دنبال قطره ای آب در سطح حیاط سرگردان بودند.
ماهرخ ته مانده آب حوض را با سطل به آجرهای پوسیده کف حیاط پاشید. بوی نم و خاک فضا را انباشت. فواره ها باز شدند و ماهی های گرما زده از کف حوض به سطح آب کوچیدند.
عسل وارد حیاط شد. نگاهی به آسمان آبی کرد و سپس به در حیاط خیره شد. صدای شرشر آب می آمد و او را در خلسه ای سکرآور فرو می برد. لب حوض نشست و پاهایش را در پاشویه گذاشت. آب حوض سرریز شد و تا مغز استخوانش را خنک کرد. چشمهایش بسته بودند و دل بی قرارش در تب و تاب دیدار رضا لحظه شماری می کرد که ماهرخ فریاد زد:
– چرا تو آفتاب نشستی؟
عسل هیچ صدایی نمی شنید به جز تکرار آخرین جمله محبوبش که از پشت تلفن قلبش را به تلاطم انداخته بود.
– نمی دونی دلم برای چشم های قشنگت چقدر تنگ شده!
ماهرخ شانه هایش را تکان داد و پرسید:
– خوابت برده؟
نگاه عسل از پشت پرده اشکی که چشم هایش را شفاف کرده بود به او دوخته شد. ماهرخ متعجب پرسید:
– گریه کردی ننه؟
لبهای صورتی رنگ و براق عسل با لبخند شیرین او از هم گشوده شدند و او گفت:
– حالم خیلی خوبه. فقط حوصله اتاقم را ندارم.
ماهرخ سر تکان داد و گفت:
– بگو چشم انتظارم. می دونم چه حالی داری! خدا به فریادت برسه. با این بابای خوش اخلاقت معلوم نیست تکلیف رضای بیچاره چی میشه!
عسل دست در موهای طلایی رنگش فرو برد. پلک هایش را با حرکتی آرام بست و گفت:
– دلم برای دیدنش پَر می زنه.
ماهرخ غرغرکنان گفت:
– بهتره تا مثل ته دیگ سوخته نشدی بری توی اتاقت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.