بخشی از کتاب:
ونوس با دلواپسی به کامیار گفت:
– اگه پدرت منو نپسندید من دیوونه می شم.
کامیار به چشمان کمرنگ او که مژه های یکدست سیاه آنها را احاطه کرده بود نگاه عمیق و مهربانی دوخت و گفت:
– حتی اگه پدرم مشکل پسندترین آدم روی دنیا باشه هیچ ایرادی نمی تونه به تو بگیره. تو خوشگل ترین دختر دنیایی.
– آخه فقط خوشگلی که مهم نیست!
– درسخون و زرنگ هم هستی. مهربان، خنده رو، روشنفکر، تک فرزند و خونواده دار، تو همه معیارهای ذهن بابا رو داری.
ونوس هنوز دلواپس و نگران بود با دلهره پرسید:
– حالا اومدیم و بابات منو قبول نکرد تو از من می گذری؟
– معلومه که نه، نگران نباش عزیزم! من اینقدر تعریفت رو پیش خونواده م کرده ام که دیدگاهشون مثبتِ مثبته، به علاوه اونها روشنفکرن، ممکنه عیب و ایرادی بگیرن ولی عاقبت حق انتخاب و تصمیم گیری رو به من میدن.
دل ونوس همچنان گرفته بود گفت:
– همه ش به خاطر عشقه، واسه اینکه نمی تونم از سر اولین عشقم بگذرم.
– منم همین طور عزیزم. ما با هم عهد بسته ایم که با کمک هم همه موانع و مشکلات رو از سر راهمون برداریم، مطمئن باش پیروزیم.
ونوس آدرس مطب پدر کامیار را یادداشت کرد که ساعت شش بعد از ظهر به حضور پدر شوهر آینده اش برسد و برای اولین بار به او معرفی شود اما همین که از کامیار دور شد دلهره و اضطراب به حلقومش رسید و دریافت که به تنهایی از عهده چنین ملاقاتی بر نمی آید به کامیار تلفن کرد و گفت:
– کامی جون! من نمی تونم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.