بخشی از کتاب:
دیگر خواب نبودم ولی حیفم می آمد از جا بلند شوم. خماري خواب هم دست بردار نبود. سر و صداي اطرافم را نشنیده گرفتم. امروز حق داشتم که بیشتر از بقیه استراحت کنم. ناسلامتی یک سال بزرگتر شده بودم ولی انگار بقیه متوجه نبودند. بیست و چهارم اسفند رسیده و من هفده ساله شده بودم.
از ضربه اي که مادر به پشتم زد جا خوردم. هرچند تازگی نداشت. صدایش را شنیدم که گفت:
– مینا پاشو دیگه لنگ ظهره نمیخواي بلند شی؟
غرغرکنان از این پهلو به آن پهلو می غلتیدم که ضربه بعدي نثارم شد. به محض کنار زدن پتو چشمم به ساعت دیواري کهنه و قدیمیمان افتاد. هنوز چند دقیقه به هشت مانده بود. فکر کردم بد نیست کمی خودم را لوس کنم اما به محض اینکه گفتم؛ کی گفته لنگه ظهره؟ هنوز ساعت هشت نشده… مادر با یک حرکت پتو را از رویم کشید. از سردي هوا خودم را جمع کردم.
– پاشو دختر چقدر می خوابی؟
از اینکه حق نداشتم در روز تولدم کمی بیشتر بخوابم حرصم گرفت ولی می دانستم مادر دست بردار نیست. با بی میلی از جا بلند شدم و بی حال همانجا نشستم. نگاه خمارم دوري در اتاق زد وضعیت غیر عادي به نظر می آمد. اولین فکري که به نظرم رسید این بود که چه طور مادر هنوز به هتل نرفته؟! هرچند از کار کردن او در هتل عذاب می کشیدم ولی به غیبت هایش عادت داشتم. مشغول تا زدن رختخواب بودم که دوباره صدایش بلند شد.
– قبل از اینکه جمعش کنی رویه شو درار می خوایم ملافه ها رو بشوریم.
خود او هم مشغول همین کار بود. پس بگو چرا به هتل نرفته بود، انگار خیال خانه تکانی داشت. پس بلاخره دست به کار شد؟ چند روز بشتر به تحویل نمانده بود ولی ما هنوز هیچ اقدامی نکرده بودیم. گیجی خواب از سرم پرید و با خوشحالی مشغول کشیدن نخ هاي ملافه شدم. اي کاش میشد امروز مدرسه را تعطیل کنم در آن صورت لذت بیشتري می بردم. خانه تکانی قبل از عید را دوست داشتم. به نظرم وقتی همه جاي منزل از زیر و رو تمیز میشد نماي خانه با همین اثاثیه کهنه و قدیمی هم قشنگ و دیدنی بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.