بخشی از کتاب:
او شتابان در خيابان پنسيلوانيا، به فاصله يك چهار راه از كاخ سفيد راه مي رفت و از باد سرد ماه دسامبر مي لرزيد كه ناگهان زوزه گوشخراش و دلهره آور آژير حمله هوايي را شنيد و سپس صدای يك هواپيماي بمب افكن بر فراز سرش به گوشش خورد. هواپيما آماده بود محموله مرگ خود را در هوا خالي كند. او در حالي كه هراسان و مبهوت در احاطه مه قرمز رنگي از وحشت قرار داشت، از حركت باز ايستاد.
ناگهان به سارايوو بازگشته بود، و مي توانست زوزه تيز و گوشخراش فرو افتادن بمب ها را بشنود. چشم هايش را محكم بست، اما امكان نداشت بتواند تصوير وقايع اطرافش را از ذهن خود پاك كند. آسمان يك پارچه آتش بود و صداي شليك سلاح هاي خودكار، هواپيماهاي غران، و صداي بمپ، انفجار خمپاره هاي مرگبار گوش هايش را كر مي كرد. ساختمان هاي نزديك منهدم مي شدند و همچون آبشاري از سيمان آجر و غبار فرو مي ريختند. مردم وحشتزده به هر سو مي دويدند و سعي مي كردند از چنگال مرگ بگريزند.
از دور دست، خيلي دور دست، صداي مردي به گوش مي رسيد كه مي گفت:
– حالت خوب است؟
او آهسته و با احتياط چشم هايش را گشود. بار ديگر در خيابان پنسيلوانيا و در پرتو آفتاب سرد زمستاني بود و به غرش هواپيماي جت و آژير آمبولانسي كه هر دو در حال دور شدن بودند و صدايشان محو مي شد گوش مي داد، صداهايي كه آن خاطرات شوم را در ذهن او زنده كرده بود.
– خانم حالتان خوب است؟
او به زمان حال بازگشت.
– بله. حالم… حالم خوب است، ممنونم.


این رمان نوشته « سیدنی شلدون » می باشد.



دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.