بخشی از کتاب:
هميشه تو خودش بود آروم و بي صدا. نجيب و با وقار. در حريم جادويي چشماش تب عشق موج مي زد، اشكي از جنس غروب آرزو همواره در چشماش مي درخشيد. اضطراب، اندوه و بي قراري نگاهش رو معصوم تر مي نمود و بيننده رو شيفته اش مي كرد.
چهره اش رو همواره هاله اي از اندوه و غم در بر گرفته بود. بيشتر اوقات در تنهايي خودش به سر مي برد. چه نيرويي اونو از انس گرفتن با اطرافيان و پيوستن به اونا نوميد مي ساخت براي من سوالي بود بي جواب. لبخندهاش غمگين و نگاهش حسرت بار بود.
چهره جذاب و دوست داشتني اش هرگز به من اجازه نداد كه بي تفاوت از كنارش بگذرم و نسبت به اون غوغاي نهفته بي خيال باشم.
از همون روزهاي اول شيفته نگاه نافذش شدم. خيلي دوست داشتم به اسرار درونش پي ببرم و باري از روي دوش هاي نازك تر از گلش بردارم. مي خواستم فهرستي از چيزهايي كه اشك رو توي چشماش جمع كرده بود غم هايي كه دلش رو به درد مي آورد و اونو وادار به سكوت و صبوري مي كرد فراهم كنم و بر روي اونا خط بكشم.
يقين داشتم چهره اي رو كه مي ديدم، چهره اي نبود كه اندوهي ساده بتونه
اونو از پا ي دربياره و اون قدر تنها بكنه. مي دونستم پشت اين سكوت و در پشت پرده اين چهره زيبا و و جذاب، غوغايي نهفته مثل آتشي زير خاكستر، كافي بود خاكسترشو يه كمي زير و رو مي كردي اون وقت بود كه حرارتش دست آدم رو مي سوزوند. خداوندا! چه ماجرايي ممكن بود اين طوري اونو از پاي درآورده باشه؟ وجودش رو از انسان ها بي زار بكنه طوري كه در انبوه مردمان احساس غربت بكنه.
به هر حال براي جواب دادن به سوالاتم و پي بردن به اسرار درونش لازم بود به هر طريقي شده به اون نزديك بشم، چطور؟






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.