بخشی از کتاب:
در گوشه ای از سالن وسیع و پر ازدحام فرودگاه، پدری نگاه نگران و مضطربش را به سوی دخترش، که کمی آن طرف تر ایستاده بود دوخت. دلش تاب نیاورد و مجدداً به سوی او رفت تا چیزهایی را گوشزد کند.
دختر، برخلاف پدرش، کاملاً خونسرد و متین ایستاده بود و به ظاهر گوش فرا می داد، اما نگاهش تکراری بودن تذکرات پدر را به وضوح نشان می داد.
دختر با دستان کشیده و زیبایش بلیت را بازی می داد و در انتظار اعلام شماره پرواز بود. بعد از دقایقی از بلندگوی سالن، شماره و ساعت پرواز به گوش رسید؛ نفس بلندی کشید و به سمت مادرش، که زنی کوتاه قد و اندکی فربه به نظر می رسید، خم شد و او را بوسید. سپس پدر را در آغوش گرفت و گفت:
– پدر! تمام حرفهای شما را به خاطر سپردم؛ خواهش می کنم نگران نباشید! برایتان خوب نیست. می خواهید به این سفر نروم؟
پدر معترضانه گفت:
– نه، نه! می دانی که دوری از تو چقدر برایم دشوار است. فقط مواظب خودت باش!
– چشم پدر! خیالتان راحت باشد. مواظب مادر باشید! دوستتان دارم.
آن زن و شوهر به رفتن دخترشآنکه در میان ازدحام جمعیت گم شد خیره ماندند.
با نشان دادن بلیت و کارت شناسایی اش به مسئول باجه، به سمت درب خروجی به راه افتاد. وقتی پا به درون هواپیما نهاد، به مهماندار سلام کرد. مهماندار با دیدن او که زیبایی و متانتش چشمگیر بود لحظه ای بر او خیره ماند و بی اختیار تبسمی که نشانگر ستایشش بود زد.
به محض جا به جا شدن روی صندلی اش، از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. سرش اندکی گیج رفت. به پشتی صندلی تکیه داد و لحظاتی چشمانش را بست.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.