بخشی از کتاب:
درحیاط را که گشودم نسیم بهاري موهاي پریشانم را نوازش کرد. از پله هاپایین آمدم و روي تاب گوشه باغ نشستم. دفترخاطراتم را باز کردم ودر صفحه اي ازآن نوشتم:
دلتنگم… دلتنگ یک جرعه عشق…
من در این تاریکی پی نور میگردم…
پی خورشید عشق…
تا که شاید در این تاریکی شبه تیره تنهایی قلبم درمیان پرتو هاي نور عشق محور شود…
اما افسوس…
افسوس که شدم تنها راهنماي تک تک سرابهاي عشق…
و وصال در کویر تنهایی قلبم…
دلم میگیرد…
از سردي دیوار هاي تنگ و بی روح…
دلم میگیرد وقتی به دیوارهایی می نگرم که در این تنهایی…
تنها امیدي واهی به قلبم می بخشد…
دیوارهایی که روي آنها تابلوي وصال دستانم را به دستانت کوبیده ام…
امروز سومین روز از بهارسال 80 است. ساري مثل بهار سالهاي گذشته سرسبز و زیباست اما انگار بهار امسال رنگ و بوي دیگري دارد. کوههاي سبز ساري در مه پنهان شده و هواي بهاري بسیار دلنشین است.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.