بخشی از کتاب:
در اطاق يكي از مهمانخانه هاي پاريس طبقه سوم، جلو پنجره، فلاندن كه به تازگي از ايران برگشته بود جلو ميز كوچكي كه رويش يك بطري شراب و دو گيلاس گذاشته بود ند، روبروي يكي از دوستان قديمي خودش نشسته بود. در قهوه خانه پائين ساز مي زدند، هوا گرفته و تيره بود، باران نم نم مي آمد. فلاندن سر را از ما بين دو دستش بلند كرد، گيلاس شراب را برداشت و تا ته سر كشيد و رو كرد به رفقيش:
– هيچ مي داني؟ يك وقت بود كه من خود را ميان اين خرابه ها، كوره ها، بيابان ها گمشده گمان مي كردم. با خودم مي گفتم؛ آيا ممكن است يك روزي به وطنم برگردم؟ ممكن است همين ساز را بشنوم؟، آرزو مي كردم يك روزي برگردم. آرزوي يك چنين ساعتي را مي كردم كه با تو در اطاق تنها درد دل بكنم. اما حالا مي خواهم يك چيز تازه برايت بگويم، مي دانم كه باور نخواهي كرد! حالا كه برگشته ام پشيمانم، مي داني باز دلم هواي ايران را مي كند مثل اينست كه چيزي را گم كرده باشم!
دوستش كه صورت او سرخ شده و چشمهايش بي حالت باز بود از شنيدن اين حرف دستش را به شوخي زد روي ميز و قهقههه خنديد:
– اوژن، شوخي نكن، من مي دانم كه تو نقاشي اما نمي دانستم كه شاعر هم هستي، خوب از ديدن ما بيزار شده اي؟ بگو ببينم بايد دلبستگي در آنجا پيدا كرده باشي. من شنيده ام كه زنهاي مشرق زمين خوشگل هستند؟
– نه هيچكدام از اينها نيست شوخي نمي كنم.
– راستي يك روز پيش برادرت بودم، حرف از تو شد چند تا عكس تازه اي كه از ايران فرستاده بودي آوردند تماشا كرديم. يادم است همه اش عكس خرابه بود… آهان يكي از آنها را گفتند پرستشگاه آتش است مگر در آنجا آتش مي پرستند؟ من از اين مملكتي كه تو بودي فقط مي دانم كه قاليهاي خوب دارد! چيز ديگري نمي دانم حالا تو هر چه ديده اي برايمان تعريف بكن. مي داني آنجا براي ما پاريسيها تازگي دارد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.