بخشی از کتاب:
تهران سال 1350
فرهاد نگاهی به صورت لیلا انداخت. دستهایش در هم گره خورده بود. سعی می کرد جلوی عصبانیت خود را بگیرد، گفت:
ـ آخه تو که دختر خوبی هستی چرا لج می کنی؟ مگر چه می شد که به این بابا و ام بدهی و ما را از دست این مردک خلاص کنی!
اینها حرفهایی بود که مدام در این چند روز داشت به لیلا خواهرزاده کوچکش می گفت. لیلا در جواب گفت:
ـ آخه بابا به من چه ربطی دارد؟ مگر من قرض بالا آوردم؟ مگر من صبح تا شب توی این کافه ها… دارم با این و آن خوش و بش می کنم؟ بریز و بپاش می کنم؟ مگر من پول حیف و میل می کنم؟ به خدا دایی خسته ام! اگه بخواهی سر به سرم بگذاری اینجا نمی مانم راهم را می گیرم و از اینجا می روم آن وقت تو می مانی و قول هایی که به مادرم قبل از دفنش دادی.
لیلا غرق فکر و خیال شد. فکر چند سال پیش که چه فاجعه ای رخ داده بود. او به آن سال برگشته بود. به آن دوران خوش. چه خانواده خوشبختی بودند اگر پدرش، مادرش و برادرش زنده می ماندند. آن وقت او هم مانند بقیه خوش بود و زجر نمی کشید. با خود گفت: کاش به شمال نمی رفتیم. ما که هر سال می رفتیم کاش آن سال نمی رفتیم. هر سال تابستان چند روزی را با خانواده به شمال می رفتند. کنار هم اقامت در کنار دریا و ویلاهای زیبا، تفریح و شنا، قایق سواری و دیدن موج های کوتاه و بلند و لذت بردن از این صحنه ها و بازی های دیگر با پدرام برادرش که چهار سال از لیلا بزرگتر بود و به خاطر بزرگی همیشه هوای لیلا را داشت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.