بخشی از کتاب:
زیر نور آبی رنگ ملایم سالن که روي چهره مدعیون می رقصید و چرخ می خورد و بازي می کرد، چشم به صورت رؤیایی او دوخته بود. نمی دانست چرا تا این حد به نظرش معصوم می آید!
بی اراده محو تماشاي او بود که ناگهان نگاهشان با نگاه یکدیگر تلاقی کرد و براي چند ثانیه اي گذرا به هم چشم دوختند.
با ضربه اي که به شانه اش خورد از بند نگاه او رها شد و برگشت. بهروز پشت ایستاده بود:
– کجایی پسر؟ بچه ها خودشونو کشتن از بس صدات کردن.
محمد گیج و مات به او نگاه کرد: منو؟!
– نه، منو! چته… چرا مثل آدمهاي منگ شدي؟ اصلاً کجا رو نگاه می کردي؟
و چشمهایش در پی مسیر نگاه چند لحظه قبل او روان شد. محمد با دستپاچگی پرسید:
– حالا چه کارم دارن؟
– چیه، چرا هول کردي؟
سعی کرد خود را نبازد. نصفه نمیه خندید و شانه بالا انداخت:
– براي چی باید هول کنم؟
خدارو شکر کرد که بهروز بحث را کش نداد و به موضوع قبلی بازگشت:
– بچه ها دوباره هوس کردن اون صداي مزخرفت رو بشنون! همه چیزم آماده کردن.
و بدون آنکه به محمد مجال حرف زدن بدهند، ادامه داد:
ببین، ناز نکن که اینجا ناز کش نداري! از زیرشم نمیتونی در بري، باید امشبو برامون بخونی… افتاد؟!
– ولی من سرما خوردم صدام گرفته.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.