بخشی از کتاب:
ساعت از نُه گذشته بود پدر مثل همیشه دیر کرده بود و صداي غرولند گیتی از ساعتی قبل بر فضاي آشپزخانه طنین انداخته بود دیگر حتی من هم نگران شده بودم. بیرون باران بیرحم پائیزي بر ساقه هاي ناتوان درختان باغچه شلاق می زد. تا آن شب سابقه نداشت پدر آن اندازه دیر کند. دلشوره ي غریبی بر وجودم چنگ می زد و ذهنم به هزار جا پر می کشید؛ واي خدایا نکنه تصادف کرده باشه؟ زبانم لال نکنه… نکنه… بر شیطون لعنت.
بر تعجیل خود در انجام امور آشپزخانه افزودم تا متوجه ي گذر وقت نشوم. گیتی که چینی هاي یادگار مادرش را حتی از جانش هم بیشتر دوست داشت با لحن سرزنش بار که طی آن دق دلیش را بر سرم خالی کرد گفت:
– چه خبره؟ مال مفت دیدي؟ مال بابات نیست که دلت بسوزه!
نگاهم به روي چینی رنگ و رو رفته اي که در دست داشتم ثابت ماند. تا کی می خواست میراث عهد صفوي را به رخ ما بکشد؟ من نمی فهمیدم اگر آنقدر ارزشمندند چرا یه گوشه پنهانشان نمی کرد؟ هر شب بدون استثنا براي شام از آنها استفاده می کرد و اگر فرصتی به دستش می افتاد با یک دنیا تکبر و فخر به قاعده ي یک ساعت درباره شان سخنرانی می کرد:
– مادر خدا بیاورزم اینا رو از مادر بزرگش به ارث برده و چون من تنها دختر
خانواده بودم به من ارث رسیده، اگه خوب دقت کنید می فهمید عتیقه است الان هم وزن اینا طلا می دن…
بیچاره پدرم همیشه سکوت می کرد و گاهی به علامت تصدیق سري تکان می داد اما شرط می بندم حتی به یک کلمه از حرفهاي گیتی توجهی نداشت. به اخلاق او کاملاً آشنا بود. به اینکه عادت داشت مال پدرش را مثل سوزنی زهرآلود به چشمش فرو کند. پدري که اگر کسی فقط جرات می کرد و به یاد می آورد چیکاره ست قیامت را جلوي چشمش زنده می کرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.