بخشی از کتاب:
از روزي كه در محله ديو تنوره كشيد و سر به آسمون ساييد. آدمهاي بي ريا و صميمي هم در آتش تندر سوختند و جان به در برده ها بره معصوم مهرباني و رأفت را به پاي غول قرباني كردند تا صباحي بيشتر از اين عروس هزار چهره كام گيرند. چهره ها رنگ باخت و لبخندها به بيرنگي نشست الفاظ ساده و صميمي زير كلمات پر طمطراق و سنگين له شد و نابود شد. درختان كهنسال اره و جوي از وحشت دامنش خشك شد و…
– پريا كجا بودي دير كردي؟
– دنبال نون حلال شايدم اقبال و شانس.
– بس كن پريا! باز هم كه داري هذيون مي گي!
– هيس جواد گوش كن صداي آوازي مياد كه اركستر نداره.
– به جاي اين حرفها بگو تو بقچه چي داري؟
– قيمه زعفروني تو نايلونه، بازش كن! پيش از اينكه بازش كني مي خواي بدوني از كجا و از كي رسيده؟
– موقع خوردن گوش مي كنم، فعلاً كه خيلي گشنمه!
– رفته بودم اون بالاها، دلم گرفته بود. بفهمي نفهمي نور كوچكي ته دلم روشن بود و يه صدا مدام زير گوشم وزوز مي كرد كه شايد…
– كه شايد معجزه اي رخ بده و همه چي شكل قديم خودش بشه!
خسته بودم خيلي پرسه زده بودم پشت يك در نيمه باز جا خوش كرده بودم. از تو خونه صداي دف مي اومد. عروسي نبود يعني اول فكر كردم عروسيه. آروم و بي صدا رفتم تو شايد كه… شايد كه آشنايي پيدا كني!
آره، اما هيچكس آشنا نبود. زنبورك خونه نبود، اونجا خونه نبود باور كن رفته بودم تو كاخ شاه! يك اتاق بود كه اصلاً سروتش پيدا نبود شش هفت تا قالي بزرگ و يه شكل افتاده بود. دور تا دور اتاق آدم نشسته بود. چندتا مرد سفيدپوش هم اون وسط مي رقصيدند. صداي دف معمولي نبود. باور كن آسموني بود. يكهو ديدم كه دارم مي چرخم. دور چندم بود نمي دونم يكهو ديدم از زمين كنده شدم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.