عشق و خرافات

این رمان نوشته « فهیمه رحیمی » می باشد.

فهیمه رحیمی در سال 1331 در تهران به دنیا آمد. از دوران کودکی به داستان نویسی علاقه بسیاری داشت. می‌توان اولین قطعه ادبی‌اش را  با نام « دلم برای پروانه می‌سوزد »، اولین تلاش او برای نویسنده شدن دانست.

او از نویسندگان پرکار در کشور (ملقب دنیل استیل ایرانی) بوده و 33 رمان در کارنامه خود ثبت کرده است. او را می‌توان نویسنده‌ای عاشقانه نویس و عامه پسند دانست که در خلال داستانهای خود به احساسات زنانه‌ای همچون، ترس، عشق و امید و آرزو می‌پردازد.

فهیمه رحیمی پس از ابتلا به بیماری سرطان معده در ۲۸ خرداد سال 1392 و در سن 61 سالگی دار فانی را وداع گفت.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 631 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

– محبوبه، محبوبه.

اين صداي بانگ مادر عزيز و بزرگ خانواده الماسي است كه ترا مي خواند و من اينجا روي صندلي چوبي در زير درخت سيب نشسته ام و ترا مي بينم كه آرام و متين از در اتاق خارج مي شوي و به سوي مادرم كه در حال باغباني است به حركت درمي آيي و آرام بانگ مي زني: آمدم زن عمو! تو پيراهني پليسه به رنگ مغز پسته اي به تن داري و موهايت كه چندان زيبا نيستند از زير روسري ساده ات براي آنكه هوايي بخورند سرك كشيده و خود را به نمايش گذاشته اند. موهايي به رنگ شب پرچين و شكن كه گواهي مي دهند هرگز دست آرايشگري لمسشان نكرده و آنها را آرايش نكرده. كفش بي بند كتاني سفيد رنگت پاهاي ظريف و كوچكت را پوشانده و هنگامي كه به سوي مادرم پيش مي روي كوچكترين صدايي از گامهايت بر روي سنگفرش باغ به گوش نمي رسد. نمي دانم چرا دوست دارم دزدانه به تو از زير عينكي كه بر چشم دارم نگاه كنم و تو را و فقط تو را توصيف كنم.

به گمانم اين باغ متروك مانده يادگار اجداد تنها با بودن تو روح و نشاطي گرفته است. تو چند گلدان گل شمعداني را روي لبه سيماني هره به ترتيب كنار هم مي نشاني و از آبپاش كه گمان داري خنكتر است بر برگهاي گل مي نشاني و لحظاتي به تماشايشان مي ايستي و بعد متوجه حضور من در زير درخت مي شوي و سپس بدون هيچ واكنشي نگاه به بالاي درخت و شايد هم آسمان مي اندازي كه آبي و بدون ابر است. زمان در اين خانه متروك به جاي مانده از صد و شايد هم بيش مرده و اجدادمان آن را در انتهاي باغ زير آن درخت نارون در تابوتي چوبي دفن كرده اند و نسلي پس از نسل ديگر به نگهباني از اين گور پرداخته اند تا اينك كه به من و تو رسيده است. چرا كه ديگران توانستند به موقع و سر بزنگاه از حصار اين خانه فرار كنند و خود را نجات دهند.

آقا شمس باغبان معتقد است كه بي روحي اين باغ به علت ديوارهاي خشت و گلي است و زنش گمان دارد كه با چند چراغ پايه بلند در ميان درختان خانه جان مي گيرد و عمه خانم مطلقه تمام نفرينهاي دنيا و آخرت را بدرقه راه اجدادمان مي كند كه اين ملك موروثي را كه هيچ كس حق فروش آن را ندارد به عنوان ميراث از خود به يادگار گذاشته اند و مادر تو اين باغ را باغ سبزي مي پندارد كه خواستگاران را وسوسه مي كند تا سركي در آن بكشند و گاه آرزوهاي دست نيافتني خود را در وجود يكي از ساكنين اين باغ ببينند و خيالات خام در سر بپرورانند كه اگر بتوانند ساكن اين باغ شوند به مال و مكنت رسيده و عمري را راحت زندگي كنند اما افسوس كه از طلسم اين باغ بيخبرند.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عشق و خرافات”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عشق و خرافات”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *