بخشی از کتاب:
سايه جاده پر پيچ و خم و پرگردنه چالوس را پشت سر نهاد، از جاده ي هميشه سبز و خرم رامسر و چابكسرگذشت و به قاسم آباد رسيد.
ديدن محله آشناي دوران كودكي و نوجواني آنچنان به هيجانش آورد كه چيزي نمانده بود با كودك سمجي كه تابلوي « اتاق خالي » به دست، در كنار اتومبيلش سبز شده بود، تصادف كند.
اواسط فصل پاييز بود و فصل نارنج و پرتقال. به هر طرف جاده كه مي نگريست درختان انبوه و پربار مركبات را مي ديد كه از روي ديوار ويلاهاي اطراف به سمت جاده خم شده بودند.
آهسته در كنار جاده متوقف شد. باران تازه شروع به باريدن كرده بود. از اتومبيل پياده شد و نم باران را به روي صورتش احساس كرد. قطرات اشكي را كه داشت از گونه اش سرازير می شد با قطره هاي باران در هم مي آميخت و چهره اش را شستشو مي داد.
اكثر صاحبان ويلاهاي اطراف را از قديم مي شناخت. فقط به درستي نمي دانست كه آيا هنوز آن ويلاها به صاحبان سابقشان تعلق دارد يا نه. به كنار ديوار باغي رسيد كه به روي سر در آن تابلوي رنگ و رو رفته « گل واژه » در لابلاي انبوه درختان پرتقال و نارنج، به زحمت قابل رويت بود. مكثي كرد و به دقت به اطراف نگريست، منتظر ماند تا اتومبيلي كه داشت نزديك مي شد از كنارش گذشته و از نظر پنهان شود و سپس درست مانند همان زمانها كه با برادرش ساعد به اتفاق كاميار و خواهرش كتانه براي تفريج از روي ديوار باغ همسايه پرتقال مي دزديدند، دست پيش برد و بعد از چيدن پرتقال از روي شاخه پرباري كه از دور به رهگذران چشمك مي زد، به سرعت به طرف اتومبيلش دويد و پشت رل نشست. با وجود اينكه باغ ويلاي خودشان پر از درختان مركبات پربار بود، دزدي ميوه از باغ همسايه را دوست داشت و هميشه باعث خنده و تفريحشان مي شد.
بدون اينكه ميلي به خوردنش داشته باشد، با دستاني لرزان و مرتعش آن را پوست كند و چون گذشته هاي دوركه بعد از خوردن، پوستش را از پنجره به بيرون مي انداختند، باز هم به همين قصد شيشه اتومبيل را پايين كشيد. اما بلافاصله از كاري كه آن موقع ها مي كردند شرمش آمد و دوباره با حركت عصبي شيشه را بالا كشيد و به راهش ادامه داد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.