بخشی از کتاب:
وزش نسیم شبانگاهی ابرهای خاکستری را به میل خود به هر سو می برد و از روی ستاره های روشن شب عبور می داد. صدای جیرجیرک ها سکوت باغ را می شکست و در میان شاخ و برگ درختان می پیچید. نگاه بی قرارش به آسمان دوخته شده بود و از ته دل دعا می کرد. فردا نتایج اعلام و سرنوشت مانی معلوم می شد. همان که همیشه با نگاهی شیطنت بار دلش را لرزانده و وجودش را آکنده از عشق و نیاز نموده بود. اما راز این عشق پنهان آشکار نشده زیرا خودش نخواسته بود. دور و بر مانی را آنقدر دلبران زیبا و عشوه گر گرفته بودند که نمی گذاشتند او دیده شود. دخترهای طناز و شیرین زبان چنان او را سرگرم می کردند که وجود بیمار او هر روز بیش از پیش نادیده گرفته می شد.
آنها خویشاوند بودند اما او غریبه ای تنها بیش نبود. البته با این وضع کنار آمده بود. سرنوشت نامعلوم خود را همان گونه که بود پذیرفته بود. می دانست دیر یا زود باید به پدر و مادر مرحومش بپیوندد. پس همان بهتر که کسی از احساس درونش آگاه نمی شد، مخصوصاً او که تمام آرزویش بود.
قلبش از این عشق پنهان چنان لبریز بود که اندیشیدن به او، تماشا کردنش از دور و ثبت این لحظات عاشقانه را برای خود کافی می دانست. نفس عمیقی کشید و چشم هایش را بست و برای آخرین بار زیر لب دعا کرد:
– ای خدای مهربون! کمک کن مانی عزیز من توی کنکور قبول بشه، آمین.
اشعه های گرم خورشید بر صورتش تابید و از چنگال خواب رهایش کرد. لبخندی زد و به مادر جون سلام کرد. او هم با همان لبخند مهربان همیشگی گفت:
– سلام دختر قشنگم! امروز حالت چطوره؟
– خوبم.
– خدا رو شکر.
صدای خنده و فریادهای شادمانه بچه ها نگاه او را به سوی پنجره کشید. به یاد اتفاق مهم آن روز افتاد. با عجله از تخت پایین آمد. دردی که در پهلویش پیچید یک لحظه متوفقش کرد اما دوباره با هیجان بلند شد و گفت:
– حتماً بچه ها توی کنکور قبول شدن!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.