بخشی از کتاب:
– می گن دست من سبکه ندیده بودم کسی این جوري زیر دستم گریه کنه!
ملوك خانم بی خبر از همه جا با گلایه این را گفت. مامان که براي بردن کاسه نبات آمده بود او را بی جواب نگذاشت.
– دست شما سبکه ملوك خانم عروس ما یه کم پرمو!
– حرفش مثل نیش به دلم نشست چون او علت گریه ام را می دانست و از دردم خبر داشت. از گوشه چشم نگاه پرکینه ام به او افتاد. یک آن از ذهنم گذشت (کاش به فکر آبروتون نبودم و همین دیروز از خونه فرار می کردم). حرف مفت می زدم مثل روز روشن بود که اگه بدتر از این هم به سرم می آمد دست به این کار نمی زدم.
کوچکترین واکنش ناجوري از طرف من می توانست به قیمت جان مسعود تمام شود. اگر قضیه آن کیف دستی که پر از اعلامیه و یک هفت تیر بود توسط مامان لو می رفت دستگیري و مرگ او حتمی بود. پس فقط باید نقش یک عروس خوشبخت را خوب بازي می کردم.
– پرمو بودن هم در بعضی موارد یه حسنه چون بعد از اصلاح از این رو به اون رو می شن. بخصوص وقتی یه همچین چشم و ابرویی هم زیر موها پنهون باشه!
تعریف ملوك خانم و لبخندي که به رویم زد التیام بخش نبود لااقل در این موقعیت هیچ تاثیري به حالم نداشت. مامان قبل از خارج شدن از اتاق به عقب نگاهی انداخت و با لحن بدي گفت:
– بر منکرش لعنت ولی به شرط اینکه از گریه مثل چشم قورباغه وق زده نشه.
دوباره به گریه افتادم. چرا سعی می کرد با هر جمله زخم تازه اي به دلم بزند؟ منظورش از این همه زخم زبان چه بود؟! او که عاقبت به هدف شومش رسید پس چرا باز سعی می کرد آزارم بدهد؟ باورم نمی شد که حتی ذره اي مرا دوست داشته باشد! نگاه مهربان آرایشگر محلمان به چشمان اشک آلودم افتاد:
– اشکال نداره عزیزم ناراحت نشو هر چی باشه مادرته…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.