کوچ غریبانه

این رمان نوشته « زهرا اسدی » می باشد.

زهرا اسدی در 29 آبان سال 1337 در شهر کوچک و صنعتی آبادان به دنیا آمد و چهارمین و آخرین فرزند خانواده بود. دوران تحصیل را در زادگاهش سپری کرد اما پس از پایان دبیرستان فرصتی برای ادامه تحصیل نیافت، و پیرو فرهنگ خانواده بلافاصله به خانه بخت رفت. هنر نگارش بدون هیچ تعلیمی در او شکوفا شد و به قول خودش لطف خداوند شامل حال او گشت و ذره‏‌ای از علم بی‏کران حق در وجود وی به امانت گذارده شد. وی از سن سی و شش سالگی شروع به نوشتن کرد که تا امروز همچنان ادامه دارد. او هر چند معتقد است با نقطه اوج فاصله زیادی دارد، اما اعتراف می‏‌کند با گذشت زمان نوشته‏‌هایش پخته‏‌تر و شکیل‏‌تر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 324 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

– می گن دست من سبکه ندیده بودم کسی این جوري زیر دستم گریه کنه!

ملوك خانم بی خبر از همه جا با گلایه این را گفت. مامان که براي بردن کاسه نبات آمده بود او را بی جواب نگذاشت.

– دست شما سبکه ملوك خانم عروس ما یه کم پرمو!

– حرفش مثل نیش به دلم نشست چون او علت گریه ام را می دانست و از دردم خبر داشت. از گوشه چشم نگاه پرکینه ام به او افتاد. یک آن از ذهنم گذشت (کاش به فکر آبروتون نبودم و همین دیروز از خونه فرار می کردم). حرف مفت می زدم مثل روز روشن بود که اگه بدتر از این هم به سرم می آمد دست به این کار نمی زدم.

کوچکترین واکنش ناجوري از طرف من می توانست به قیمت جان مسعود تمام شود. اگر قضیه آن کیف دستی که پر از اعلامیه و یک هفت تیر بود توسط مامان لو می رفت دستگیري و مرگ او حتمی بود. پس فقط باید نقش یک عروس خوشبخت را خوب بازي می کردم.

– پرمو بودن هم در بعضی موارد یه حسنه چون بعد از اصلاح از این رو به اون رو می شن. بخصوص وقتی یه همچین چشم و ابرویی هم زیر موها پنهون باشه!

تعریف ملوك خانم و لبخندي که به رویم زد التیام بخش نبود لااقل در این موقعیت هیچ تاثیري به حالم نداشت. مامان قبل از خارج شدن از اتاق به عقب نگاهی انداخت و با لحن بدي گفت:

– بر منکرش لعنت ولی به شرط اینکه از گریه مثل چشم قورباغه وق زده نشه.

دوباره به گریه افتادم. چرا سعی می کرد با هر جمله زخم تازه اي به دلم بزند؟ منظورش از این همه زخم زبان چه بود؟! او که عاقبت به هدف شومش رسید پس چرا باز سعی می کرد آزارم بدهد؟ باورم نمی شد که حتی ذره اي مرا دوست داشته باشد! نگاه مهربان آرایشگر محلمان به چشمان اشک آلودم افتاد:

– اشکال نداره عزیزم ناراحت نشو هر چی باشه مادرته…

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کوچ غریبانه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کوچ غریبانه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *