بخشی از کتاب:
اهل خراسان مردم کُرد بسیار دیده اند. بسا که این دو قوم با یکدیگر در برخورد بوده اند؟ خوشایند و ناخوشایند. اما اینکه چرا چنین چشمهاشان به مارال خیره مانده بود، خود هم نمی دانستند. مارال، دختر کُرد دهنه اسب سیاهش را به شانه انداخته بود، گردنش را سخت و راست گرفته بود و با گامهای بلند، خوددار و آرام رو به نظمیه می رفت. گونه هایش برافروخته بودند. پولکهای کهنه برنجی از کناره های چارقدش به روی پیشانی و چهره گِرد و گُر گرفته اش ریخته بودند و با هر قدم پولکها به نرمی دور گونه ها و ابروهایش پر می زدند. سینه هایش فربه و خوب برآمده بودند، چنان که دو کبوتر بی تاب می خواستند از یقه اش بیرون بزنند. بالهای چارقد مارال رویشان را پوشانده بود و سینه ها در هر تکان بی تابانه موج می زدند و شلیته بلندش با هر گام، هماهنگ موج پستانها، نیم چرخی به دور ساقهای پوشیده در جورابش می زد. چشمهایش به پیش رویش دوخته شده و نگاهش را از فراز سرِ گذرندگان به پیشاپیش پرواز داده و لبهای چو قندش را برهم چفت کرده بود و چنان گام از گام برمی داشت هر جا که به واژه با مفهوم ناشناس برخوردید به راژهنام: آخر کتاب مراجعه کنید.
که تو پنداری پهلوانیست به سرفرازی از نبرد بازگشته. هم اسب سیاه «قره آت» چنان گردن گرفته، سینه پیش داده و غراب سم بر سنگفرش خیابان می خواباند، که انگار بر زمین منت می گذاشت و به آنچه دورش بود فخر می فروخت.
درویشی که پرده شمایل را به دیوار آویخته بود، زبانش از صدا باز ماند. چه که تماشاگرانش همه چشم از پرده و گوش از صداش واگرفتند، سر به سوی اسب سیاه و دختر گرداندند و گوش فرا دادند به دَرق دَرق باوقارِ سم اسب بر سنگفرش خیابان، که پرده دار نفیر از سینه برکشید و خلق را به خویش فراخواند.







bagheminoo –
دست مریزاد