کلیدر1

( 1 نظر مشتری ) (دیدگاه کاربر 1)

این کتاب نوشته « محمود دولت‌آبادي » می باشد.

محمود دولت‌آبادي در 10 مرداد 1319 در روستاي دولت‌آباد سبزوار در استان خراسان رضوي متولد شد. وي پس از پايان تحصيلات مقدماتي در روستا به سبزوار رفت و به مشاغل گوناگون پرداخت. سپس به مشهد رفت و در آنجا با سينما و نمايش آشنا شد. از آغاز دهه چهل در کلاس‌هاي نمايش آناهيتا شرکت کرد و بازيگر نمايش شد و کم‌کم نوشتن را نيز آغاز کرد.
دولت‌آبادي قبل از انقلاب 57 به دلايل سياسي چند مرتبه دستگير و روانه زندان شد.
وي نويسنده‌ي مشهور ايراني است که لقب « شواليه‌ي ادب و هنر ايران » را دارد. او را بيشتر به دليل نوشتن بلندترين رمان ايراني، « کليدر »، و نيز کتاب‌هايي مانند « جاي خالي سلوچ »، « کارنامه سپنج » و « سلوک » مي‌شناسند.
آثار ارزنده دولت آبادي دستمايه ساخت بسياري فيلمها و مجموعه هاي نمايشي شده است.
قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 456 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

اهل خراسان مردم کُرد بسیار دیده اند. بسا که این دو قوم با یکدیگر در برخورد بوده اند؟ خوشایند و ناخوشایند. اما اینکه چرا چنین چشمهاشان به مارال خیره مانده بود، خود هم نمی دانستند. مارال، دختر کُرد دهنه اسب سیاهش را به شانه انداخته بود، گردنش را سخت و راست گرفته بود و با گامهای بلند، خوددار و آرام رو به نظمیه می رفت. گونه هایش برافروخته بودند. پولکهای کهنه برنجی از کناره های چارقدش به روی پیشانی و چهره گِرد و گُر گرفته اش ریخته بودند و با هر قدم پولکها به نرمی دور گونه ها و ابروهایش پر می زدند. سینه هایش فربه و خوب برآمده بودند، چنان که دو کبوتر بی تاب می خواستند از یقه اش بیرون بزنند. بالهای چارقد مارال رویشان را پوشانده بود و سینه ها در هر تکان بی تابانه موج می زدند و شلیته بلندش با هر گام، هماهنگ موج پستانها، نیم چرخی به دور ساقهای پوشیده در جورابش می زد. چشمهایش به پیش رویش دوخته شده و نگاهش را از فراز سرِ گذرندگان به پیشاپیش پرواز داده و لبهای چو قندش را برهم چفت کرده بود و چنان گام از گام برمی داشت هر جا که به واژه با مفهوم ناشناس برخوردید به راژهنام: آخر کتاب مراجعه کنید.

که تو پنداری پهلوانیست به سرفرازی از نبرد بازگشته. هم اسب سیاه «قره آت» چنان گردن گرفته، سینه پیش داده و غراب سم بر سنگفرش خیابان می خواباند، که انگار بر زمین منت می گذاشت و به آنچه دورش بود فخر می فروخت.

درویشی که پرده شمایل را به دیوار آویخته بود، زبانش از صدا باز ماند. چه که تماشاگرانش همه چشم از پرده و گوش از صداش واگرفتند، سر به سوی اسب سیاه و دختر گرداندند و گوش فرا دادند به دَرق دَرق باوقارِ سم اسب بر سنگفرش خیابان، که پرده دار نفیر از سینه برکشید و خلق را به خویش فراخواند.

1 دیدگاه برای کلیدر1

  1. Avatar for bagheminoo

    bagheminoo

    دست مریزاد

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 دیدگاه برای کلیدر1

  1. Avatar for bagheminoo

    bagheminoo

    دست مریزاد

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *