کشتۀ عشق

این کتاب نوشته « اسماعیل فصیح » می باشد.

اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران – ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستان نویس و مترجم ایرانی بود. وی در دهه های شصت و هفتاد جزو پرفروش ترین نویسندگان معاصر بود. رمان های شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهمترین آثار او به شمار می روند.

او همچنین از نخستین نویسندگانی است که (در کتاب زمستان ۶۲) به مسئله جنگ ایران و عراق پرداختند.

آثار فصیح به گفته خودش از احمد محمود، محمدعلی جمال زاده و بزرگ علوی تأثیر پذیرفته است که خودش مستقیم به این مسئله اشاره کرده است.

اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در بیمارستان شرکت نفت تهران به دلیل مشکل عروق مغزی درگذشت.

از این نویسنده کتابهای زیادی در قالب رمان و مجموعه داستان به چاپ رسیده است. همچنین ترجمه کتابهای زیادی را در کارنامه خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 97 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

اولین دفعه ای که او را می بینم، یا توجه ام را بالاخره جلب می کند، آن روز توی سالن بزرگ ولنگ و باز « بخش بیماران سرپائی » شرکت نفت در آبادان است (O.P.D) – درمانگاهی که حالا پنج هفته پس از شروع حملات صدّام حسین عفلقی در واقع به یک درمانگاه مجروحین و معلولین تبدیل شده.

خودم از روز اول جنگ با یک سکته مغزی بستری بوده ام. و حالا اگرچه از بخش ای. سی. یو. بیرون آمده و هنوز در بخش عمومی تحت مراقبت هستم، اما روزها بلند می شوم، تحرک دارم و بد نیست. هنوز حال و حوصله تهران رفتن هم ندارم اگر هم می خواستم، با تحت محاصرۀ زمینی بودن آبادان کار ساده ای نبود… در بیمارستان شلوغ و جنگزده، و مدام در حال اورژانس هم می توانستم اگر می شد کمک بکنم. مثل امروز که آمدم بانک خون بیمارستان، این دست کنار ساختمان بخش بیماران سرپانی.

نزدیک ظهر است که وقتی دارم به بخش برمی گردم، باز او را می بینم. هنوز همان گوشه سالن بزرگ انتظار، سینه دیوار، توی صندلی چرخی گنده، تنها نشسته. سرش پایین است. انگار دارد گریه می کند. یا دعا می کند. یا شاید هم خوابش برده.

ریزه میزه است، و انگار مفقودالاثر. لباس مریضها تنش نیست. اما جفت

پاهاش از زانو به پایین باندپیچی شده. انگار گذاشته اندش اینجا و یادشان رفته که او اصولاً وجود دارد. یا رفته اند چیزی برایش بیاورند که وجود ندارد. یا منتظر دکتری است که وقت دیدنش را ندارد.

پشت سرش به دیوار مقابل، دست بر قضا، یکی از این پوسترها و شعارهای تازه به دیوار است که کم هم وصف حال نیست: « برادر رزمنده خسته نباشی ».

ناآگاهانه، و کنجکاوانه، می روم طرفش… ببینم چرا در این وضعیت تنها مانده؛ می شد او را به جائی ببرم. اما او توی خودش است و وقتی می پرسم: «حالت چطوره جوون؟» جواب نمی دهد. فقط سرش را بلند می کند، نگاهی به هیکل لاغر و دراز و موهای سفید می اندازد، و بعد سرش را دوباره می اندازد پایین، شانه هایش را تکان می دهد. چشمهایش هم خشک و خسته است.

دوستانه جلوش خم می شوم، یک « لام علیک » می گویم.

– چطوری جوون؟

وضع و قیافه اش می خورد بچه یک کارگر باشد.

شانه هایش را بفهمی نفهمی تکان می دهد. نمی فهمم چرا دلم نمی آید ولش کنم. می گیرم سر یک نیمکت خالی کنارش می نشینم. هنوز خیلی تا ظهر وقت است که برگردم به بخش برای دوا و غذا. دل خودم هم گرفته است و کمی سرگرمی بد نیست. شاید هم « آقا معلم » درون یک نفر است.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کشتۀ عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کشتۀ عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *