بخشی از کتاب:
سر کوچه که رسیدم هنوز تمام دیوار خراب نشده بود. پلاک فلزی به میخ شکسته و آویزان بود و تلو تلو می خورد و خاک و گرد و غبار در نم آن بعد از ظهر پاییزی همچون بخار به نظر می رسید. قیژ قیژ ماشین خاکبرداری که بی ترس و واهمه داشت پیش می رفت و ملک آقابزرگ را پودر می کرد تا چند خیابان آن سوتر می آمد. آجر به آجر بنای قدیمی با خاک یکسان می شد و انگار هویت من بود که داشت فرو می ریخت. هیچیک از ایل و تبار طلاچی شاهد نابود شدن مجتمع نبودند جز من.
اولین اتاقک محقر چسبیده به دیوار اصلی اتاق باقر و جواهر مستخدمهای پیر و از کار افتاده بود که سالها در خدمت عزیز و آقابزرگ سرایداری کرده بودند.
خانه عموعلی و عمورحیم کوچکترین پسرای آقابزرگ و ورودی زیرزمین نمور و تاریک از پشت تلی از خاک نمایان شد. عریان شدن هر قطعه بیداری خاطره های دوران کودکی و نوجوانیم بود که ذهنم را درگیر گذشته ای دور می کرد. انگار داشتم توی تونل تنگ و تاریک به عقب برمی گشتم که سرنوشت زجرآورم را بار دیگر به یاد آوردم.
ساختمانهای مقابل هم سمت شمال و جنوب زمین منزل عموکریم و عموامیر،
عمه طاهره و خانه پدرم محمود، عمومنصور و عمه منصوره، یکجا فرو ریختند.
مساحت خانه آقابزرگ سه برابر هر یک از ساختمانها بود. شاه نشین مقابل حیاط پر بود از ستون گچ بری و لندنی کاریهای رنگارنگ و شیشه های رنگی و آئینه های تزیین شده بر سقف و کناره ها که در طی لحظه ای نه چندان طولانی با خاک یکسان شد.
چشمهای از هم دریده آقابزرگ که با نگاه خشنش نگران وضعیت پیش آماده بود، از پشت غبار شناور در فضا، به راننده بیل خیره شد. روحش هنوز حضور داشت و دست از دنیا نکشیده بود. انگار همین دیروز بود با تخت چوبی ایوان مقابل شاه نشین رو به روی حیاط لم می داد و درحالیکه چشم به گل کاغذیهای سرخ و صورتی لب ایوان داشت اجتماع خانواده پرجمعیتش را تماشا می کرد. خانواده ای که تا زنده بود، از فرمانش سرپیچی نکردند و بی اجازه نفس نکشیدند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.