بخشی از کتاب:
صبح یک روز پاییزی آقای پوریا جهت انجام کار داخل تاکسی نشست لحظاتی بدون آنکه حرکت کند به رو به رو چشم دوخت و آنگاه مانند کسی که کار فراموش شده ای را به یاد آورد کیف دستی اش را گشود و نامه ای را بیرون کشید از متن نامه باخبر بود اما برای اطمینان بار دیگر نامه را درآورد و مشغول خواندن شد. متن نامه ابلاغ حکم دو سال مأموریت خارج از مرکز بود. می بایست دو سال دوران خدمت را برای طبابت به لرستان می رفت و در یکی از روستاها به درمان بیماران می پرداخت.
تبسم کمرنگی که بر لب داشت نشان می داد که از رفتن به این مأموریت ناخشنود نیست پس از دیدن، این خشنودی افکار گونه گون به مغزش هجوم آورد دچار تردید و ترس شد. هراس از تنهایی و یک تنه با مشکلات رو به رو شدن، دور ماندن از پایتخت، چشم پوشی از رفاه اجتماعی و زندگی با مردمی که با خوی و خصلتشان بیگانه بود، موفقیت یا عدم موفقیت در انجام وظیفه و بالاتر از همه تنهایی خواهرانش که فقدان مادر را فراموش نکرده بودند و جای خالی اش را احساس می کردند، این دلهره را دو چندان می کرد. با این فکر برخود خشم گرفت چرا داوطلبانه آن منطقه دور را انتخاب کرده است. آیا این از خودخواهی وی نبوده است که از زیر بار مسئولیت خواهرانش شانه خالی کند و به راه دوری می رفت که از دسترس خواسته های آنان به دور باشد؟ آیا نقشه گریختن و دور شدن از محیطی که با همه دلبستگی به صورت یکنواخت و کسل کننده در آمده بود در پشت این انجام وظیفه پنهان نبود؟ آیا از صورت بی رنگ پدر که بعد از فوت مادر حالت خشک و بی روحی گرفته بود فرار می کرد و دیگر نمی خواست چشم به نگاهی بدوزد که مهربانی را با کینه تعویض کرده باشد و او را به چشم یک قاتل بیرحم نگاه کرده باشد؟ چقدر با وی بحث کرده باشد تا ثابت کند که برای نجات مادر از چنگال مرگ تمام سعی و کوشش خود را کرده است و آنچه در توان داشته به کار گرفته است اما نگاه سرد او گویای ناباوری و قصور در امر معالجه و مقصر جلوه دادن او بوده است. حس می کرد تنها انگیزه اش از انتخاب منطقه دورافتاده تنها و تنها فرار کردن از این نگاه کینه جو است.
آری خواهرانش را دوست داشت، نگاه آنان داد حق شناسی می داد ولی با تمام محبتهایی که این دو خواهر نثارش می کردند دلش می خواست از جلو چشم و نگاه خشمناک پدر دور شود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.