بخشی از کتاب:
بوی بهار و طراوت گلهای تازه رسته در دماغ طبیعت پیچیده بود و آفتاب تن غبار گرفته اش را با جامه نو می آراست و خرمن زلفان طلایی و نوازشگرش را بر شانه های بی تاب زمین رها می کرد. همه چیز زیبا بود و شورانگیز و من می پنداشتم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت. تمام هیاهو و نشاط آغاز جوانی ام در کنار دوستانی می گذشت که زیر سقف کلاس دور هم جمع می شدیم و دور از چشم معلم نمی توانستیم بر شیطنت های مان سرپوش خاموشی و نظم بگذاریم. در سال دوم دبیرستان درس می خواندم و بیشترین شوقم بر این بود که عده ای از همسن و سالهایم غبطه اندام متناسب و به قول خودشان چهره خوش ترکیب مرا می خوردند. جوانی بود و شور و حالی وصف ناپذیر!
در خانه هم فرزند ارشد بودم و به جز من یک دختر و سه پسر دیگر حاصل شانزده سال زندگی مشترک پدر و مادرم بودند. ناهید که دو سال بعد از من به دنیا آمده بود چشمه ای بود که فقط شرارت و شیطنت و شلوغی در آن می جوشید و لحظه ای یک جا بند نمی شد. مجید هشت سالش و محمد یک سال دیگر به مدرسه می رفت. محبوب کوچکترین عضو خانواده قشنگترین چهره را داشت.
مادرم زن زیبایی بود قد و اندامم را از او به ارث برده بودم ولی ترکیب
صورتش جلوه دیگری داشت و همین خصوصیاتش بود که نمی توانست نهال بخل و حسد را از دل زن عموهایم ریشه کن کند.
پدر زحمتکش صبوری بود. همیشه با دستی پر به خانه برمی گشت تا شاید بتواند لبخند رضایت را بر لبهای مادر ببیند اما او بی توجه به مهربانی های پدر همچنان ساکت و افسرده بود.
همیشه آرزو داشتم مادر از عروسی اش برایم تعریف کند ولی او از چنین کاری اجتناب می کرد. انگار نمی خواست کابوس هولناکی را به خاطر آورد. پدر و مادر چون دو غریبه در کنار هم زندگی می کردند. هرگز نه دعوایی بین آن دو اتفاق افتاد و نه لحظه های محبت آمیزی که ما بچه ها را دلگرم سازد. عموهایم با اینکه وضع خوب و روبراهی داشتند و نسبت به ما خیلی راحت تر زندگی می کردند اما حاضر نمی شدند از خانه قدیمی که ارث پدرشان بود به جای دیگر نقل مکان کنند و هر کدام از آن دو چند اتاق را در تصاحب خویش داشتند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.