ناز و نیستی

این رمان نوشته « مهسا طایع » می باشد.

اطلاعات بیشتری از این نویسنده در دسترس نیست.

مهسا طایع جزء آن دسته از نویسندگانی است که بهترین رمان های عاشقانه خودش را منتشر می کند. او سعی می کند برای نوشتن داستانهایش از اطرافیانش کمک بگیرد و داستان زندگی آنها را در رمانهایی که می نویسد، به کار بگیرد. او می تواند با نوشتن داستان زندگی مردم، جذابیت را برای خواننده تا حدود زیادی افزایش دهد.

این نویسنده کتابهای دیگری مانند هم دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 325 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

 بوی بهار و طراوت گلهای تازه رسته در دماغ طبیعت پیچیده بود و آفتاب تن غبار گرفته اش را با جامه نو می آراست و خرمن زلفان طلایی و نوازشگرش را بر شانه های بی تاب زمین رها می کرد. همه چیز زیبا بود و شورانگیز و من می پنداشتم که امسال نیز در آرامشی شیرین خواهد گذشت. تمام هیاهو و نشاط آغاز جوانی ام در کنار دوستانی می گذشت که زیر سقف کلاس دور هم جمع می شدیم و دور از چشم معلم نمی توانستیم بر شیطنت های مان سرپوش خاموشی و نظم بگذاریم. در سال دوم دبیرستان درس می خواندم و بیشترین شوقم بر این بود که عده ای از همسن و سالهایم غبطه اندام متناسب و به قول خودشان چهره خوش ترکیب مرا می خوردند. جوانی بود و شور و حالی وصف ناپذیر!

 در خانه هم فرزند ارشد بودم و به جز من یک دختر و سه پسر دیگر حاصل شانزده سال زندگی مشترک پدر و مادرم بودند. ناهید که دو سال بعد از من به دنیا آمده بود چشمه ای بود که فقط شرارت و شیطنت و شلوغی در آن می جوشید و لحظه ای یک جا بند نمی شد. مجید هشت سالش و محمد یک سال دیگر به مدرسه می رفت. محبوب کوچکترین عضو خانواده قشنگترین چهره را داشت.

 مادرم زن زیبایی بود قد و اندامم را از او به ارث برده بودم ولی ترکیب

صورتش جلوه دیگری داشت و همین خصوصیاتش بود که نمی توانست نهال بخل و حسد را از دل زن عموهایم ریشه کن کند.

پدر زحمتکش صبوری بود. همیشه با دستی پر به خانه برمی گشت تا شاید بتواند لبخند رضایت را بر لبهای مادر ببیند اما او بی توجه به مهربانی های پدر همچنان ساکت و افسرده بود.

 همیشه آرزو داشتم مادر از عروسی اش برایم تعریف کند ولی او از چنین کاری اجتناب می کرد. انگار نمی خواست کابوس هولناکی را به خاطر آورد. پدر و مادر چون دو غریبه در کنار هم زندگی می کردند. هرگز نه دعوایی بین آن دو اتفاق افتاد و نه لحظه های محبت آمیزی که ما بچه ها را دلگرم سازد. عموهایم با اینکه وضع خوب و روبراهی داشتند و نسبت به ما خیلی راحت تر زندگی می کردند اما حاضر نمی شدند از خانه قدیمی که ارث پدرشان بود به جای دیگر نقل مکان کنند و هر کدام از آن دو چند اتاق را در تصاحب خویش داشتند.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ناز و نیستی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ناز و نیستی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *