بخشی از کتاب:
وقتي با زنيبل خريد از در خانه وارد شدم، مادرم با نگاهي اجمالي به اندامم ناگهان مانند برق گرفته ها بر خود لرزيد و سيلي بر صورت زد و با آوايي بلند پرسيد:
– پس کفشهايت کو؟
مانند گنهکاران سر به زير انداختم و هيچ نگفتم. او که از سکوتم بيش از نداشتن کفش خشمگين شده بود دست به آسمان بلند کرد و گفت:
– خدايا يا مرگ مرا برسون يا به اين دختر عقل بده!
بعد دوباره به سر تا پايم دقيقتر نگاه کرد و بار ديگر پرسيد:
– کفشهايت را چه کردي؟
کف پايم به خارش افتاده بود که از روي پاي ديگر استفاده کردم و خواستم آن را بخارانم که حس کردم در اثر پياده روي کف جورابم سوراخ شده و اگر مادر بفهمد به يقين اين بار تنبيهي فراتر از فرياد خواهم داشت. پس خارش پا را فراموش کردم و به عمه ام که ايستاده بود و بر و بر مرا نگاه مي کرد نگريستم و از او ياري خواستم. معني نگاهم را فهميد و به سويم حرکت کرد و زنبيل را با خشونت از دستم بيرون کشيد و با اين حرکت فهماند که در جبهه مادر است و مرا گناهکار دانست.
مادربزرگ درحاليکه پوست باقالي هاي گرفته شده را در گوني مي ريخت بدون آنکه نگاهم کند رو به مادر گفت:
– ولش کن! خون خودت را کثيف نکن. اين از بچگي کم عقل بود. يادت مي آيد وقتي شيرت خشک شد و تو از بتول ديوانه خواستي به جاي بچه مرده اش، بچه تو را شير بدهد من مخالفت کردم و گفتم اين کار رانکن. ولي تو گوش نکردي و حالا عواقبش را مي بيني.
مادر رنجيده خاطر پرسيد:
– بايد چکار مي کردم؟ مي گذاشتم بچه ام از گرسنگي بميرد؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.