مرا یاد آر

این رمان نوشته « فهیمه رحیمی » می باشد.

فهیمه رحیمی در سال 1331 در تهران به دنیا آمد. از دوران کودکی به داستان نویسی علاقه بسیاری داشت. می‌توان اولین قطعه ادبی‌اش را  با نام « دلم برای پروانه می‌سوزد »، اولین تلاش او برای نویسنده شدن دانست.

او از نویسندگان پرکار در کشور (ملقب دنیل استیل ایرانی) بوده و 33 رمان در کارنامه خود ثبت کرده است. او را می‌توان نویسنده‌ای عاشقانه نویس و عامه پسند دانست که در خلال داستانهای خود به احساسات زنانه‌ای همچون، ترس، عشق و امید و آرزو می‌پردازد.

فهیمه رحیمی پس از ابتلا به بیماری سرطان معده در ۲۸ خرداد سال 1392 و در سن 61 سالگی دار فانی را وداع گفت.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر ۳89 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

وقتي با زنيبل خريد از در خانه وارد شدم، مادرم با نگاهي اجمالي به اندامم ناگهان مانند برق گرفته ها بر خود لرزيد و سيلي بر صورت زد و با آوايي بلند پرسيد:

– پس کفشهايت کو؟

مانند گنهکاران سر به زير انداختم و هيچ نگفتم. او که از سکوتم بيش از نداشتن کفش خشمگين شده بود دست به آسمان بلند کرد و گفت:

– خدايا يا مرگ مرا برسون يا به اين دختر عقل بده!

بعد دوباره به سر تا پايم دقيقتر نگاه کرد و بار ديگر پرسيد:

– کفشهايت را چه کردي؟

کف پايم به خارش افتاده بود که از روي پاي ديگر استفاده کردم و خواستم آن را بخارانم که حس کردم در اثر پياده روي کف جورابم سوراخ شده و اگر مادر بفهمد به يقين اين بار تنبيهي فراتر از فرياد خواهم داشت. پس خارش پا را فراموش کردم و به عمه ام که ايستاده بود و بر و بر مرا نگاه مي کرد نگريستم و از او ياري خواستم. معني نگاهم را فهميد و به سويم حرکت کرد و زنبيل را با خشونت از دستم بيرون کشيد و با اين حرکت فهماند که در جبهه مادر است و مرا گناهکار دانست.

مادربزرگ درحاليکه پوست باقالي هاي گرفته شده را در گوني مي ريخت بدون آنکه نگاهم کند رو به مادر گفت:

– ولش کن! خون خودت را کثيف نکن. اين از بچگي کم عقل بود. يادت مي آيد وقتي شيرت خشک شد و تو از بتول ديوانه خواستي به جاي بچه مرده اش، بچه تو را شير بدهد من مخالفت کردم و گفتم اين کار رانکن. ولي تو گوش نکردي و حالا عواقبش را مي بيني.

مادر رنجيده خاطر پرسيد:

– بايد چکار مي کردم؟ مي گذاشتم بچه ام از گرسنگي بميرد؟

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مرا یاد آر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مرا یاد آر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *