بخشی از کتاب:
چهار ساعت به غروب مانده پس قلعه در ميان كوه ها سوت و كور مانده بود. جلو قهوه خانة كوچكي تنگهاي دوغ و شربت و ليوانهاي رنگ برنگ روي ميز چيده بودند. يك گرامافون فكسني با صفحه هاي جگر خراشش آنجا روي سكو بود، قهوه چي با آستين بالازده سماور مسوار را تكان داد، تفاله چائي را دور ريخت، بعد پيت خالي بنزين را كه دستة مفتولي به آن انداخته بودند برداشته به سمت رودخانه رفت.
آفتاب مي تابيد، از پائين صداي زمزمة يكنواخت آب كه در ته رودخانه رويهم مي غلطيد و حالت تر و تازه به آنجا داده بود شنيده مي شد. روي يكي از نيمكتهاي جلو قهوه خانه مردي با لنگ نم زده روي صورتش دراز كشيده و آجيده هايش را جفت كرده پهلويش گذاشته بود. روي نيمكت قرينة آن، زير ساية درخت توت، دو نفر پهلوي هم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلبه گرفته بودند. به طوري چانه شان گرم شده بود كه به نظر مي آمد سالهاست يكديگر را مي شناسند.
مشهدي شهباز لاغر، مافنگي با سبيل كلفت و ابروهاي به هم پيوسته گوشة
نيمكت كز كرده، دست حنا بسته اش را تكان مي داد و مي گفت:
– ديروز رفته بودم مرغ محله ( مغ محله؟ ) پيش پسردائيم، آنجا يك باغچه دارد. مي گفت پارسال سي تومان مك آلوچه زردآلوي باغش را فروخت. امسال سرما زده، همة سردرختيها ريخته، به يك حال وزارياتي بود. زنش هم بعد از ماه مبارك تا حالا بستري افتاده، كلي مخارج روي دستش گذاشته.
آميرزا يدالله عينكش را جابجا كرد، با تفنن چپق مي كشيد، ريش جو گندميش را خاراند و گفت:
– اصلاً خير و بركت از همه چيزها رفته!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.