محلل

این داستان نوشته « صادق هدایت » می باشد.

صادق هدایت در 17 فوریه ی 1903 (28 بهمن 1281) به دنیا آمد و در 9 آپریل 1951 (19 فروردین 1330) چشم از جهان فرو بست. او از نوادگان « رضاقلی خان هدایت »، شاعر، تاریخ شناس ادبیات ایران و نویسنده ی شناخته شده ی قرن نوزدهم بود.
صادق هدایت یکی از بزرگترین و پرآوازه‌ترین نویسندگان ایرانی معاصر و صاحب آثاری چون « بوف کور » و « سگ ولگرد » است. هدایت معرف سبک مدرنیستی به ادبیات داستانی ایران و از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران به شمار می‌آید.
صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در این مورد با عنوان فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی ماند.

او در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ با باز گذاشتن شیر گاز و بستن تمامی منافذ منزل خود، زندگی خود را پایان داد.
داستان « محلل » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان ادبیات داستانی.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

چهار ساعت به غروب مانده پس قلعه در ميان كوه ها سوت و كور مانده بود. جلو قهوه خانة كوچكي تنگهاي دوغ و شربت و ليوانهاي رنگ برنگ روي ميز چيده بودند. يك گرامافون فكسني با صفحه هاي جگر خراشش آنجا روي سكو بود، قهوه چي با آستين بالازده سماور مسوار را تكان داد، تفاله چائي را دور ريخت، بعد پيت خالي بنزين را كه دستة مفتولي به آن انداخته بودند برداشته به سمت رودخانه رفت.

آفتاب مي تابيد، از پائين صداي زمزمة يكنواخت آب كه در ته رودخانه رويهم مي غلطيد و حالت تر و تازه به آنجا داده بود شنيده مي شد. روي يكي از نيمكتهاي جلو قهوه خانه مردي با لنگ نم زده روي صورتش دراز كشيده و آجيده هايش را جفت كرده پهلويش گذاشته بود. روي نيمكت قرينة آن، زير ساية درخت توت، دو نفر پهلوي هم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلبه گرفته بودند. به طوري چانه شان گرم شده بود كه به نظر مي آمد سالهاست يكديگر را مي شناسند.

مشهدي شهباز لاغر، مافنگي با سبيل كلفت و ابروهاي به هم پيوسته گوشة

نيمكت كز كرده، دست حنا بسته اش را تكان مي داد و مي گفت:

– ديروز رفته بودم مرغ محله ( مغ محله؟ ) پيش پسردائيم، آنجا يك باغچه دارد. مي گفت پارسال سي تومان مك آلوچه زردآلوي باغش را فروخت. امسال سرما زده، همة سردرختيها ريخته، به يك حال وزارياتي بود. زنش هم بعد از ماه مبارك تا حالا بستري افتاده، كلي مخارج روي دستش گذاشته.

آميرزا يدالله عينكش را جابجا كرد، با تفنن چپق مي كشيد، ريش جو گندميش را خاراند و گفت:

– اصلاً خير و بركت از همه چيزها رفته!

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “محلل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “محلل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *