بخشی از کتاب:
آسیای صغیر و ترکیه امروز برای اسکندر و سربازان مقدونی او منطقه ای مجهول بود و آنها از روی ستارگان و تحقیقات محلی راهپیمایی می کردند. آسیای صغیر جزو امپراطوری ایران به شمار می آمد و اسکندر برای اینکه بتواند راه را بشناسد و هم در نقاط مختلف برای قشون خود سیورسات تهیه کند عده ای را به جلو فرستاد و این طلایه پیشاپیش سپاه او، حرکت می کردند.
در عقب این سپاه « لابراتوار ارسطو » می آمد و لابراتوار ارسطو عبارت بود از چند ارابه بزرگ و کوچک، که هر نمونه جدید از گیاه یا جانوران یا حشرات که به نظر اسکندر می رسید به ارابه های مزبور منتقل می نمود تا اینکه برای ارسطو به یونان بفرستند.
اسکندر هنگامی که می خواست به طرف مشرق حرکت کند به ارسطو گفته بود که با وی به راه بیفتد تا اینکه به وسیله مشاهده آفاق جدید بر اطلاعات خود در فیزیک (علوم طبیعی) بیفزاید، لیکن ارسطو جواب داد که هرگاه حرکت نماید « لیسه » بدون سرپرست می ماند و « لیسه » همان است که امروز ما به نام دانشکده می خوانیم. زیرا ارسطو عده ای شاگرد داشت که نزد او تحصیل می کردند و نمی توانست که شاگردان مزبور را رها کند.
اسکندر که در آن موقع بیست و یک ساله بود، به مناسبت بی اطلاعی از مقتضیات آب و هوای شرق ناپرهیزی و بی احتیاطی می کرد و هر غذایی را می خورد و بعد از راهپیماییهای طولانی، هنگام عصر، که هوای مناطق کوهستانی آسیای صغیر خنک می شد در رودخانه هایی که سر راه می دید استحمام می نمود و پیش بینی نمی کرد که با تن عرق دار وارد آب سرد رودخانه شدن، ممکن است او را بیمار کند.
بالاخره بیمار گردید به طوری که دیگر نتوانست اسب سواری کند و او را روی تخت روان خوابانیدند و قشون به راهپیمایی به طرف مشرق ادامه داد تا اینکه به جلگه « ایسوس » یعنی جلگه ای که رودخانه « ایسوس » در آن جاری بود رسیدند.
اطبایی که با اسکندر بودند نتوانستند مرض او را تشخیص بدهند و اسکندر بر اثر ناخوشی طوری ضعیف شد که دیگر نتوانست مانند روزهای دیگر سفرنامه خود را بنویسد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.