بخشی از کتاب:
دیشب مغزش از کار افتاد. « ملاقات ممنوع » روی در را برداشته اند، هیچ ملاقات کننده ای نیست. عبدالناصر ناصری آرام روی تخت خوابیده، لوله ها از بینی اش گذشته اند، و تصویر مونیتور سمت راستش می پَرَد. نورهای عمودی پنجره که به سختی از لای پردۀ ضخیم می گذرند، او را قطعه قطعه نشان می دهند. دو دستش را روی سینه اش گذاشته اند، با چشمهای بسته، خط ابروهای ملایم، مژه های تابیدۀ بلند، و ریش شانه خوردۀ خاکستری، یکی سیاه یکی سفید. ناصری آرام گرفته است. دسته ای از موهای صاف جوگندمی اش که روی متکا پخش شده، صورتش را قاب گرفته است. یک گلدان کاکتوس کوچولو جلو تختش در نور مونیتور سمت راست که مدام می پرد، روشن و تیره می شود. مثل صورت لاغر او که در نوسان نور، خاکستری است، به کبود می زند، لاغرتر می نماید، و در قعر مرگ فرو می رود، می رود، می رود تا بوی خام بشر اولیه اتاق را پُر کند، چیزی نظیر وسوسه های شهوانی از ملافه های سفید متصاعد شود که وقتی صدای ناقوس پرقدرت کلیسا از منفذها گذشت و در گوشها پیچید و پلکها را لرزاند، آن را مثل چربی به دیوارها بمالد. چربی آشوبنده ای که اگر دست به دیوار بمالی باید هی بشوری اش. و هرچه بشوری پاک نمی شود، همراه صدای
ناقوس در رگهات جاری می شود و عاقبت بر سینه ات می چسبد.
عبدالناصر ناصری از هزار سال پیش مرده است، و اتاقش را از سرب ساخته اند. صدای ناقوس بر او اثری ندارد، نه شیپور جنگ است، نه بیدارباش صبح، و نه هیچ چیز دیگر. موسیقی متنی است که مرگ را بدرقه می کند، آن هم به همت طلبۀ جوانی که موظف است در ساعتهای مقرر طناب کلفت آویخته از ناقوس را به دور کمر باریکش ببندد، خود را از این دیوار بکوبد به آن دیوار، تا چکش سنگین فولادی بر دل ناقوس بگوید:
– دینگ… دانگ… الله… اکبر… دینگ… دانگ…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.