بخشی از کتاب:
فرهاد کتابی را که در دست داشت محکم بست و به تلفنی که روي میز تحریرش بود و مدام زنگ میخورد خیره شد. خشم و عصبانیت در چشمانش موج میزد. دلش میخواست بطرف تلفن برود و آنرا بر زمین بکوبد اما نمیتوانست. با حالتی عصبی دستی بر موهایش کشید و کتابش را روي میز گذاشت و بعد با همان چهره برافروخته بطرف گوشی خم شد تا آنرا بردارد. اما باز هم منصرف شد براي چندمین بار بود که اینکار را تکرار می کرد اما هر بار از برداشتن گوشی منصرف می شد. کسی که پشت خط بود آنقدر سمج بود که تا وقتی فرهاد گوشی را برنمی داشت راضی به قطع تلفن نمی شد. این چهارمین شبی بود که او در همان ساعت از شب براي فرهاد تلفن میزد. فرهاد همانطور که پشت میزش نشسته بود و به صندلی خود تکیه داده بود در تاریکی اتاق و زیر نور چراغ مطالعه به قاب عکسی که روي دیوار مقابل آویزان بود خیره شد. هر چند که صداي زنگ تلفن تمرکز او را بر هم میزد اما براي لحظاتی کوتاه در فکري عمیق فرو رفت و بعد از چند لحظه وقتی دوباره به خودش آمد متوجه شد که صداي زنگ تلفن همچنان ادامه دارد این بار گوشی را برداشت سعی کرد آرام باشد و فریاد نزند کاري که در دو سه شب گذشته چندین بار تکرار کرده اما بی فایده مانده بود.
خیلی آرام گفت:
– ببینم تو چی از جون من میخواي؟ چرا دست بردار نیستی! من درس دارم فردا باید برم امتحان بدم تو رو خدا بس کن…
قبل از اینکه فرهاد حرف دیگري بزند صدایی آرام و متین از پشت خط بگوشش رسید:
– سلام… شب بخیر…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.