بخشی از کتاب:
موضع انسان در اين مسأله، در تمام ابعاد انديشه اش و در جهان بينی او و ارزيابيهايش از مسائل و در جهت گيريهای اخلاقی و اجتماعیاش تأثير و نقش تعيين كننده دارد. گمان نمی رود هيچ انديشهای به اندازه اين انديشه « دغدغه آور » باشد. هر فردی كه اندكی با تفكر و انديشه سرو كار داشته است، لااقل دوره ای از عمر خويش را با اين « دغدغه » گذرانده است.
تا آنجا كه من از تحولات روحی خودم به ياد دارم از سن سيزده سالگی اين دغدغه در من پيدا شد و حساسيت عجيبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پيدا كرده بودم. پرسشها – البته متناسب با سطح فكری آن دوره – يكی پس از ديگری بر انديشهام هجوم می آورد. در سالهای اول مهاجرت به قم كه هنوز از مقدمات عربی فارغ نشده بودم، چنان در اين انديشه ها غرق بودم كه شديداً ميل به « تنهايی » در من پديد آمده بود. وجود هم حجره را تحمل نمی كردم و حجره فوقانی عالی را به نيم حجره ای دخمه مانند تبديل كردم كه تنها با انديشه های خودم بسر برم. در آن وقت نمی خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه به موضوع ديگری بينديشم، و در واقع، انديشه در هر موضوع ديگر را پيش از آنكه مشكلاتم در اين مسائل حل گردد، بيهوده و اتلاف وقت میشمردم. مقدمات عربی و يا فقهی و اصولی و منطقی را از آن جهت می آموختم كه تدريجاً آماده بررسی انديشه فيلسوفان بزرگ در اين مسأله بشوم.
به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگی كه در مشهد مقدمات عربی می خواندم، فيلسوفان و عارفان و متكلمان – هر چند با انديشه هايشان آشنا نبودم – از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيم تر و فخيم تر مینمودند تنها به اين دليل كه آنها را قهرمانان صحنه اين انديشه ها می دانستم. دقيقاً به ياد دارم كه در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگی بودم، در ميان آن همه علما و فضلا و مدرسين حوزه علميه مشهد، فردی كه بيش از همه در نظرم بزرگ جلوه مینمود و دوست می داشتم به چهرهاش بنگرم و در مجلسش بنشينم و قيافه و حركاتش را زير نظر بگيرم و آرزو میكردم كه روزی به پای درسش بنشينم، مرحوم « آقا ميرزا مهدی شهيدی رضوی » مدرس فلسفه الهی در آن حوزه بود. آن آرزو محقق نشد، زيرا آن مرحوم در همان سالها (1355 قمری) درگذشت.
پس از مهاجرت به قم گمشده خود را در شخصيتی ديگر يافتم. همواره مرحوم آقا ميرزا مهدی را بعلاوه برخی از مزايای ديگر در اين شخصيت میديدم، فكر میكردم كه روح تشنهام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد. اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از « مقدمات » فارغ نشده بودم و شايستگی ورود در « معقولات » را نداشتم، اما درس اخلاقی كه وسيله شخصيت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته میشد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمی، مرا سرمست میكرد. بدون هيچ اغراق و مبالغهای اين درس مرا آنچنان به وجد میآورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را شديداً تحت تأثير آن میيافتم. بخش مهمی از شخصيت فكری و روحی من در آن درس – و سپس در درسهای ديگری كه در طی دوازده سال از آن استاد الهی فرا گرفتم – انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و میدانم. راستی كه او « روح قدسی الهی » بود.
تحصيل رسمی علوم عقلی را از سال 23 شمسی آغاز كردم. اين ميل را هميشه در خود احساس میكردم كه با منطق و انديشه ماديين از نزديك آشنا گردم و آراء و عقايد آنها را در كتب خودشان بخوانم. دقيقاً يادم نيست، شايد در سال 25 بود كه با برخی كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به زبان فارسی منتشر میشد و يا به زبان عربی در مصر – مثلاً – منتشر شده بود آشنا شدم. كتابهای دكتر تقی ارانی را هرچه می يافتم به دقت میخواندم و چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جديد فهم مطالب آنها بر من دشوار بود، مكرر میخواندم و يادداشت بر میداشتم و به كتب مختلف مراجعه می كردم. بعضی از كتابهای ارانی را آنقدر مكرر خوانده بودم كه جمله ها در ذهنم نقش بسته بود. در سال 29 يا 30 بود كه كتاب اصول مقدماتی فلسفه « ژرژ پوليتسر » استاد دانشكده كارگری پاريس به دستم رسيد. برای اينكه مطالب كتاب در حافظه ام بماند، همه مطالب را خلاصه كردم و نوشتم. هم اكنون يادداشتها و خلاصه هايی را كه از آن كتاب و كتاب ماترياليسم ديالكتيك ارانی برداشتهام، دارم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.