بخشی از کتاب:
وقتی سر بچه پیدا شد، مقداری خون ریخت توی لگن. مادربزرگم پنجه های زن زائو را گرفت و با زور فشار داد و گفت:
– فشار بده. بگو یا علی، یا فاطمه زهرا.
زن هنوز با جیغ و هیاهو گریه می کرد. هیچکس متوجه من نبود. من از زیر باران آمده بودم توی اتاقک و در را بسته بودم. از دور، موهای چسبناک سر بچه را می دیدم، و بعد گردن و بدنش پیدا شد، و باز خون آمد، و من دیدم که کم کم بچه به این دنیا می آمد.
– یا علی ی ی ی ی.
بعد… حدود یک ساعت بعد همه چیز تمام شد.
بیرون رگبار شدید می زد و شب طوفانی بود. رفتم برای مادربزرگم از جوی کوچه یک آفتابه آب آوردم و مادربزرگم دستهایش را لب درگاهی که هم سطح کف حیاط بود آب کشید. همه جا تاریک بود. گاهی هوا برقی می زد و صدای رعد می پیچید. حیاط خرابه مفلوکی پشت دیوار دباغخانه بود. این گوشۀ حیاط دو تا اتاقک بود. زنی در یکی از اتاقکها بچه زائیده بود. نصف شب زن همسایه آمده بود دنبال مادربزرگم، خانمجون. خانمجون مرا با خود آورده بود… خانمجون آن سال شصت ساله بود. من شش ساله بودم.
خانمجون دستهایش را آب کشید و خشک کرد و آمد لحاف پاره را روی زن زائو کشید. زن چشهایش را باز کرد. خانمجون گفت:
– خدا یه پسر کاکل زری بِت داده.
زن گفت:
– چی؟
ضعف داشت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.