عقد و داستانهای دیگر

این کتاب نوشته « اسماعیل فصیح » می باشد.

اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران – ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستان نویس و مترجم ایرانی بود. وی در دهه های شصت و هفتاد جزو پرفروش ترین نویسندگان معاصر بود. رمان های شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهمترین آثار او به شمار می روند.

او همچنین از نخستین نویسندگانی است که (در کتاب زمستان ۶۲) به مسئله جنگ ایران و عراق پرداختند.

آثار فصیح به گفته خودش از احمد محمود، محمدعلی جمال زاده و بزرگ علوی تأثیر پذیرفته است که خودش مستقیم به این مسئله اشاره کرده است.

اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در بیمارستان شرکت نفت تهران به دلیل مشکل عروق مغزی درگذشت.

از این نویسنده کتابهای زیادی در قالب رمان و مجموعه داستان به چاپ رسیده است. همچنین ترجمه کتابهای زیادی را در کارنامه خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 212 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

وقتی سر بچه پیدا شد، مقداری خون ریخت توی لگن. مادربزرگم پنجه های زن زائو را گرفت و با زور فشار داد و گفت:

– فشار بده. بگو یا علی، یا فاطمه زهرا.

زن هنوز با جیغ و هیاهو گریه می کرد. هیچکس متوجه من نبود. من از زیر باران آمده بودم توی اتاقک و در را بسته بودم. از دور، موهای چسبناک سر بچه را می دیدم، و بعد گردن و بدنش پیدا شد، و باز خون آمد، و من دیدم که کم کم بچه به این دنیا می آمد.

– یا علی ی ی ی ی.

بعد… حدود یک ساعت بعد همه چیز تمام شد.

بیرون رگبار شدید می زد و شب طوفانی بود. رفتم برای مادربزرگم از جوی کوچه یک آفتابه آب آوردم و مادربزرگم دستهایش را لب درگاهی که هم سطح کف حیاط بود آب کشید. همه جا تاریک بود. گاهی هوا برقی می زد و صدای رعد می پیچید. حیاط خرابه مفلوکی پشت دیوار دباغخانه بود. این گوشۀ حیاط دو تا اتاقک بود. زنی در یکی از اتاقکها بچه زائیده بود. نصف شب زن همسایه آمده بود دنبال مادربزرگم، خانمجون. خانمجون مرا با خود آورده بود… خانمجون آن سال شصت ساله بود. من شش ساله بودم.

خانمجون دستهایش را آب کشید و خشک کرد و آمد لحاف پاره را روی زن زائو کشید. زن چشهایش را باز کرد. خانمجون گفت:

– خدا یه پسر کاکل زری بِت داده.

زن گفت:

– چی؟

ضعف داشت.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عقد و داستانهای دیگر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عقد و داستانهای دیگر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *