بخشی از کتاب:
صدای جیرینگ شکستن استکان و نعلبکی آمد. قلبم از جا کنده شد. هر وقت منتظر خواستگاری بودیم مامان همین طور می شد. حالتش تغییر می کرد. دستهایش می لرزید. عصبی می شد و من می فهمیدم هوا پَس است.
در اتاق را باز کردم و به آشپزخانه دویدم.
– چی شده؟
با حرص نگاهم کرد. بعد دولا شد خرده شیشه ها را جمع کند. دستش را گرفتم.
– با دست؟ صبر کنین جارو و خاک انداز بیارم.
سربلند کرد. از چشمهای مهربان عمیقش آتش می بارید.
– تو هنوز حاضر نشدی؟
می دانستم چه می خواهد بگوید. نگذاشتم ادامه بدهد.
– باشه اینها رو جمع می کنم. میرم لُپهامو قرمز می کنم که خواستگارها نفرمایند رنگ پریده س و تب لازم داره. لبهامو رُژ می مالم که نفرمایند مثل ماسته. موهامو باز می کنم دورم می ریزم که نفرمایند کچله. کفش پاشنه بلند می پوشم که نفرمایند کوتوله س. دیگه چیکار کنم که فرمایش نفرمایند حتماً عیب و علتی داشته که شوهرش طلاقش داده؟
زُل زد توی چشمهایم:
– تو آخرش منو دق مرگ می کنی.
از ته دل می گفت. آنقدر غصه دار به هم خوردن زندگی زناشویی من بود که زندگی را به بابای بیچاره هم تلخ کرده بود. دلم برایش سوخت. گفتم:
– من که تو یک ماه گذشته چهار دفعه آرا پیرا کردم و آمده ام جلوی…
حرفم را به حلقومم برگرداند:
– دیگه بس کن!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.