بخشی از کتاب:
در آن شب پاييزي طهران، باغ كافه گراند هتل شلوغ بود. با آنكه باد ملايمي كه از عصر شروع شده بود با فرود آمدن شب شدت مي گرفت، اما باز بيشتر جمعيت در باغ جمع بودند تا در ساختمان آجري كافه؛ به خصوص اطراف جايگاه نوازندگان و دور استخر. پيشخدمتها سيني به دست در گردش بودند و سينيهاي انواع كباب و جوجه كباب و نوشابه هاي جورواجور را دور مي گرداندند.
باد ملايمي كه مي وزيد بر سطح زلال آب استخر جلوي ساختمانِ آجري دست مي كشيد و بعد صداي موسيقي، همين طور همهمه و خنده اي را كه در فضا شناور بود را با خودش تا ته آسمان مي برد و تك تك ستاره هاي نقره اي را همچون پولكهاي براق به لرزه مي انداخت. مشتريهاي جوان كافه صندليهاي خود را كشيده بودند كنار استخر و در انتظار خالي شدن قايقي بودند كه روي آب به اين طرف و آن طرف مي رفت.
مرد جواني كه در قايق نشسته بود و موهاي روغن زده اش را سربالا به عقب شانه زده بود ناشيانه پارو مي زد و قايق دور مي چرخيد. دختر جواني كه رو به روي او نشسته بود و كلاه لبه دار پهن پرداري به سر داشت از ترس افتادن در آب جيغ و داد مي كرد و شاهدان را به خنده مي انداخت. در اين ميان تنها يك نفر دور از جمعيت نشسته بود. او كنار در بسته كافه كه به خيابان پشتي راه داشت، زير نور كمرنگ لامپاي درخت چنار بالاي سرش قهوه مي نوشيد. او خانم ميانسالي بود كه موهاي جلوي پيشانيش خاكستري رنگ بود و باراني و روسري گلدارش هر دو كهنه بودند. پيشخدمتهاي كافه شبهاي اخير او را زياد ديده بودند. نمي توانستند بفهمند كه او چه علاقه اي به آن در بسته دارد كه هر وقت مي آيد آنجا بيتوته مي كند. اين مسئله براي آنان معمايي مجهول بود.
بعضي مي گفتند او آدمي گوشه گير و منزوي است كه دوست دارد گوشه اي خلوت بنشيند و بنويسد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.