بخشی از کتاب:
سر شب بود سه مرد سياهپوش چون گرگهايي گرسنه و خشمگين دور ميز گرد مهتابي وسيع جلو عمارت مجلل و قديمي باغ نشسته و در انتظار چهارمين مرد خانواده، زير سيگاريهايشان را از اجساد سيگارهاي كشته شده پر كرده بودند.
پچ پچهايي كه در طول هفت روز مراسم عزاداري به گوششان خورده بود از آستانه تحمل باورشان بيرون بود. هر سه با ريشهاي در آمده و ظاهر آشفته گرچه نيتهايشان را پشت خطوط تصنعي چهره پنهان مي كردند باز هم نشانه ها ديده مي شد. پچ پچها پيرامون شايعه وجود يك وصيت نامه بود.
پدر سيبيلهاي جو گندمي ساخته و پرداخته اي داشت كه طبق معمول هنگام ناراحتي، با دست تابش مي داد. آنها بيش از آنكه سوگوار از دست رفتن مهمترين فرد خانواده، يعني همدم السلطنه باشند براي آمدن مرد چهارم، بي قرار بودند و لحظه شماري مي كردند. بايد او هم مي آمد تا به اكبر شيرواني و همسرش محترم قجر، تلفن كنند كه بيايند و وصيت نامه اي را كه ادعا داشتند پيش آنهاست بياورند.
ميرزا مرتضي، سرايدار باغ و زنش طوبا خانم، طبق معمول هر روز، تختهاي چوبي منبت كاري كنار استخر را فرش كرده و پشتيهاي ترمه را به ديواره تختها تكيه داده بودند.
كيانا، دور از دو برادر و پدر كه دم به دم به ساعت نگاه مي كردند و حالت بي قراري داشتند، روي تخت نشسته و به يكي از پشتي ها، تكيه داده بود. زانوها را در بغل داشت و نمي دانست با سلولهاي بدنش كه آن طور كش مي آمدند چه كند! رنگ به چهره نداشت. حقيقت عظيم و تكان دهنده مرگ مادر، قطره قطره آبش مي كرد. مادر، جان شيرين بود. در مورد او هيچ تسليتي برايش با واژه مرگ تطابق نداشت. او و مرد چهارم يعني كامران كه با هم دو قلو بودند جانشان به جان مادر بسته بود، و او در طول دو سال بيماري مادر، خانه و شوهر و بچه را زير دست خدمتكار رها كرده و با تمام وجود در اختيار وي بود. اما با تمام تلاشها، مادر رفت و يك خاطره شد و يك آلبوم عكس كه او به عنوان گرامي ترين يادگار به جا مانده از مادر به خانه خود برد. با عكسها بود كه سير تحول شكل و شمايل مادر را دنبال مي كرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.