بخشی از کتاب:
شاهرخ عرق ريزان گامهاي سنگين برمي داشت و از ما بين شاخشار انبوه درختان كهن به دشواري مي گذشت. موهاي ژوليده كرك شده روي شانه اش ريخته بود. چشمهاي درشت و آشفتة او با روشنائي ناخوشي مي درخشيد. پيشاني گشاده و سفيدش از تيغ درختها خراشيده شده بود، دست چپ را جلوي بازوي راستش گرفته بود تا به مانعي بر نخورد، از روي بازوي راستش خونابه بيرون آمده بود، جامة او پاره و پاهايش گل آلوده بود.
همينكه چشمة كوچكي در آنجا ديد، اخم پيشانيش باز شد، آهسته و با احتياط نزديك رفت روي ريشة كلفت درخت بلوط جنگلي نشست كه تنة پوكش از لاي شكاف آن ديده مي شد.
اطراف خود را نگاه كرد، به نظرش آمد كه او نخستين كسي است كه به اينجا آمده. اينجا به قدري ديمي و خودرو بار آمده و به طوري راه عبور را به همه گرفته بود كه طبيعتاً هيچكس و هيچ جانوري به خيال آمدن اينجا نمي افتاد. آيا در ميان جنگل بود يا نزديك آبادي؟ آيا صبح بود يا نزديك غروب؟ اينها را نمي دانست، همينقدر مي دانست كه هنوز شب نشده و به آبادي نرسيده است.
به نظر شاهرخ جنگل هم ترسناك هم گوارا بود. به بدنة درختها خزة سبز مغز پسته اي روئيده بود. برگهاي خشك كم كم، خرده خرده تجزيه شده و خاك سياه رنگي تشكيل مي داد كه از زير آن، از لابلاي آن، سبزه های خودرو بيرون آمده بود. بوئي كه در هوا پراكنده مي شد، بوي سردابه هاي نمناك، برگ قهوه اي رنگ پوسيده بود كه زير آنها پر بود از حشرات كوچك، سوسكهاي سياه و خاكستري، پشه هاي درشت با پاهاي دراز، كمر باريك و بالهاي شفاف، آن بالا، در روشنائي خورشيد مي چرخيدند. گودال پائين چشمة كوچك، از لجن سياه و برگهاي پوسيده انباشه شده بود. گاهگاهي حبابهاي درخشان روي آب مي آمد و مي تركيد ولي آب خود چشمه، آب باريكي كه از زير سنگريزه ها مي جوشيد و بيرون مي آمد روشن و درخشان بود.
شاهرخ، خم شد، دست چپش را در آب چشمه فرو برد، آب خنك پوست دست او را نوازش كرد و اين احساس مانند جريان برق به تمام تنش سرايت كرد. مثل اين بود كه خستگي او را بيرون مي كشيد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.