زنده بگور

این داستان نوشته « صادق هدایت » می باشد.

صادق هدایت در 17 فوریه ی 1903 (28 بهمن 1281) به دنیا آمد و در 9 آپریل 1951 (19 فروردین 1330) چشم از جهان فرو بست. او از نوادگان « رضاقلی خان هدایت »، شاعر، تاریخ شناس ادبیات ایران و نویسنده ی شناخته شده ی قرن نوزدهم بود.
صادق هدایت یکی از بزرگترین و پرآوازه‌ترین نویسندگان ایرانی معاصر و صاحب آثاری چون « بوف کور » و « سگ ولگرد » است. هدایت معرف سبک مدرنیستی به ادبیات داستانی ایران و از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران به شمار می‌آید.
صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در این مورد با عنوان فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی ماند.

او در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ با باز گذاشتن شیر گاز و بستن تمامی منافذ منزل خود، زندگی خود را پایان داد.
داستان « زنده بگور » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان ادبیات داستانی.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

نفسم پس مي رود، از چشمهايم اشك مي ريزد، دهانم بدمزه است، سرم گيج مي خورد، قلبم گرفته، تنم خسته، كوفته، شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام. بازوهايم از سوزن انژكسيون سوراخ است. رختخواب بوي عرق و بوي تب مي دهد، به ساعتي كه روي ميز كوچك بغل رختخواب گذاشته شده نگاه مي كنم، ساعت ده روز يكشنبه است. سقف اطاق را مي نگرم كه چراغ برق ميان آن آويخته، دور اطاق را نگاه مي كنم، كاغذ ديوار گل و بته سرخ و پشت گلي دارد. فاصله به فاصله آن دو مرغ سياه كه جلو يكديگر روي شاخه نشسته اند، يكي از آنها تكش را باز كرده مثل اينست كه با ديگري گفتكو مي كند.

اين نقش مرا از جا در مي كند، نمي دانم چرا از هر طرف كه غلت مي زنم جلو چشمم است. روي ميز اطاق پر از شيشه، فتيله و جعبه دواست. بوي الكل سوخته، بوي اطاق ناخوش در هوا پراكنده است. مي خواهم بلند بشوم و پنجره را باز بكنم ولي يك تنبلي سرشاري مرا روي تخت ميخكوب كرده، مي خواهم سيگار بكشم ميل ندارم. ده دقيقه نمي گذرد ريشم را كه بلند شده بود تراشيدم. آمدم در رختواب افتادم، در آينه كه نگاه كردم ديدم خيلي تكيده و لاغر شده ام. به دشواري راه مي رفتم، اطاق درهم و برهم است. من تنها هستم.

هزار جور فكرهاي شگفت انگيز در مغزم مي چرخد، مي گردد. همه آنها را مي بينم، اما براي نوشتن كوچكترين احساسات يا كوچكترين خيال گذرنده اي، بايد سرتا سر زندگاني خودم را شرح بدهم و آن ممكن نيست. اين انديشه ها، اين احساسات نتيجه يك دوره زندگاني من است، نتيجه طرز زندگاني افكار موروثي آنچه ديده شنيده، خوانده، حس كرده يا سنجيده ام. همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته.

در رختخوابم مي غلتم، يادداشتهاي خاطره ام را به هم مي زنم، انديشه هاي پريشان و ديوانه مغزم را فشار مي دهد، پشت سرم درد مي گيرد، تير مي كشد، شقيقه هايم داغ شده، بخودم مي پيچم. لحاف را جلو چشمم نگه مي دارم، فكر مي كنم، خسته شدم، خوب بود مي توانستم كاسه سرخودم را باز بكنم و همه اين توده نرم خاكستري پيچ پيچ كله خودم را در آورده بيندازم دور، بيندازم جلو سگ.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زنده بگور”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زنده بگور”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *