بخشی از کتاب:
به نام او كه عشق را در سينه انسان به وديعه نهاد
در يكي از روزهاي سرد زمستان و در يكي از بيمارستانهاي شهر شلوغ و پر رفت و آمد تهران به دنيا آمدم.
به دنيا آمدم و نمي دانستم كه دنيايي پر از نشيب و فراز انتظارم را مي كشد.
بدون اينكه بخواهم من هم مثل تمامي قربانيان روزگار تسليم سرنوشت شده و پا به اين دنياي سراسر حادثه و طوفان نهادم.
شش ماهه بودم كه پدر و مادرم به علت عدم سازش و عدم تفاهم از يكديگر جدا شدند. از يكديگر جدا شده و هركدام به سوي زندگي خودشان رفتند.
مادرم پس از مدتي ازدواج كرد و به خانه شوهر رفت. پدرم نيز به دنبال سرنوشت خود و زندگي خود رفت. او نيز ازدواج كرد و به قصد اينكه براي هميشه برود رفت. هر دو رفتند و فارغ از هرگونه نگراني و انديشه اي كه فرزندي به دنيا آورده اند كه نام آن دو بر روي اوست. فرزندي كه هنوز طفل شش ماهه است و روزها و ماهها و سالها نياز به آن دو خواهد داشت.
من ماندم و يك دنيا نياز، آرزو و تنهايي.
مادر بزرگم مرا پيش خودش نگه داشت و سعي كرد تا جايي كه برايش امكان دارد به بهترين نحو از من نگهداري كند.
هنوز نمي دانستم كه هستم كه بايد باشم چه چيز را از دست داده ام حق من چيست و چه بايد باشد. نمي دانستم چه جرمي دارم، فقط مي دانستم كه محكوم شده ام آنهم به طرد از خانواده، همان خانواده اي كه حق من بود ودر شروع آن الفباي تنهايي و سختي و جدايي را به من آموختند.
من تسليم سرنوشت شدم.
نزد مادر بزرگ و پدربزرگم ماندم. روزها مي گذشت و من بزرگتر و بزرگتر مي شدم اما هميشه مات و مبهوت بودم و همه چيز برايم چرا و سوال بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.