در انتظار

این کتاب نوشته « اسماعیل فصیح » می باشد.

اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران – ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستان نویس و مترجم ایرانی بود. وی در دهه های شصت و هفتاد جزو پرفروش ترین نویسندگان معاصر بود. رمان های شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهمترین آثار او به شمار می روند.

او همچنین از نخستین نویسندگانی است که (در کتاب زمستان ۶۲) به مسئله جنگ ایران و عراق پرداختند.

آثار فصیح به گفته خودش از احمد محمود، محمدعلی جمال زاده و بزرگ علوی تأثیر پذیرفته است که خودش مستقیم به این مسئله اشاره کرده است.

اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در بیمارستان شرکت نفت تهران به دلیل مشکل عروق مغزی درگذشت.

از این نویسنده کتابهای زیادی در قالب رمان و مجموعه داستان به چاپ رسیده است. همچنین ترجمه کتابهای زیادی را در کارنامه خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 151 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

اواسط بعد از ظهر پنجشنبه اى سردى است، در زمستان دل سخت سال ٧0، و من توى بيوك عتيقه، واخورده وسط ميدان 7 تير تهران پشت چراغ قرمز منتظرم سبز شود – آنجا كه از مدرّس مى آييد پايين تا دور بزنيد جلوى «مسجد الجواد» – تا سر يكى از فرعى هاى جنب مسجد پارك كنم.

مراسم شب هفت دكتر على دانش است، دوست و همكار عزيز سال هاى تدريس در دانشكده سابق نفت آبادان. دكتر دانش نابغه اى در عالم علم رياضيات بود؛ داراى درجه دكترا (PH. D.) از دانشگاه منچستر، و بعدها ترجمه يكى از تأليفاتش چند سال پيش برندة اول بخش كتب آكادميك جهان شوراى سازمان بين الملل يونسكو شده بود، و…

باز مراسم شب هفتم و ختم! فاتحه…

و حالا راديو ماشين هم كه روشن است، بايد (دست بر قضا) در شبكه راديو پيام اين ساعت، درباره زندگى و آثار شاعره هاى ايران دل بدهد و قلوه بگيرد، و در مورد زن نابغة قرن اخير، جاودانه پروين اعتصامى، بگويد كه براى پيام آخر روى سنگ مزار خودش در غزلى نوشته و كتيبه شده است:

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

بالاخره چراغ سبز می شود و می پیچم به چپ و سر فرعی یکطرفه بهار مَستان جایی برای پارک ماشین گیر می آورم. بعد از قفل و بست ماشین می آیم طرف ورودی مسجد. از داخل صحن کوچک ولی شیک و ظریف مسجد، که شنیده ام از طرح ها و پروژه های شهبانو فرح سابق است، به طرف ورودی سالن سوگواری مردانه می آیم. جلوی در، که مجبور هم نیستید کفشهایتان را دربیاورید چند نفر از نزدیکان مرحوم، مطابق سُنّت معمول با لباس نسبتاً شیک عزاداری ایستاده اند، و به داخل شدن من مرحمت می فرمایند. بعضیها با کت و شلوار و کراوات سیاه… و غیره. من با همه با عرض تسلیت دست می دهم. در میان آنها فقط استاد بهزاد شمس، دوست قدیمی خودمان یعنی دایی کوچک دکتر دانش را می شناسم. که آخرین نفر ایستاده. وقتی با من دست می دهد هم از دیدن من خوشحال می شود، و هم از مرگ دوست عزیز و همکار قدیمی من و به خاطر مرگ خواهرزاده اش در سن شصت سالگی چشمانش انگار اشک آلود است. ولی باز مطابق روال معمول حرف نزدن زیاد دَم در، مرا به داخل سوق می دهد، و فقط حرفی را می زند که سوژه جریان ساعتها و روز و شبهای بعد می شود. می گوید:

– دوست خوب قدیمیمان جناب دریاسالار مسعود اقبال هم آمده اند…

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در انتظار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در انتظار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *