بخشی از کتاب:
آن روز – روز تولد بیست سالگی اش – قرار بود مانند هر روز دیگری سر میزها حاضر شود وسفارش مشتریان را بگیرد. او همیشه روزهای جمعه کار می کرد، اما اگر همه چیز طبق برنامه ی آن جمعه خاص پیش می رفت، می توانست شب را مرخصی بگیرد. آن دخترِ دیگر که پاره وقت کار می کرد، قبول کرده بود شیفتش را با او عوض کند: صدای داد و فریاد یک سر آشپز عصبانی در حالیکه نیوکیِ کدو حلوایی و فریتو میستویِ خوراک دریایی را روی میز مشتریان تلمبار می کند، به هیچ وجه روش خوبی برای سپری کردن جشن تولد بیست سالگی نبود. اما آن دخترِ دیگر سرما خورده بود و با اسهالی متوقف نشدنی و تب 40 درجه به بستر بیماری افتاده و او باز هم باید سر کارش حاضر می شد.
او سعی کرد دختر بیمار را که برای عذرخواهی تماس گرفته بود، آرام کند و گفت:
– نگران نباش، در هر حال من هم قرار نبود کار خاصی انجام بدم، حتی تو روز تولد بیست سالگیم.
در واقع او به هیچ وجه مأیوس نشده بود. یک دلیلش این بود که چند روز پیش بحث شدیدی بین او و دوست پسرش که قرار بود آن شب را با او بگذارند، در گرفته بود. آنها از دوران دبیرستان با هم بودند. جر و بحث بر سر هیچ و پوچ آغاز شده بود، اما چنان وخامت غیر منتظره ای پیش رفت که تبدیل به داد و فریاد طولانی شد. دعوایشان آنقدر شدید بود که او کاملاً مطمئن شد پیوندهای محکمی که روزگاری بین آنها وجود داشته، برای همیشه از بین رفته است. چیزی درون او سخت و سنگ شده و مرده بود. پسر نیز از زمان مشاجره با او تماس نگرفته و او هم نمی خواست تماس بگیرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.