بخشی از کتاب:
در ابتداء مردم ناله کردند و اشکها ریختند، ولى بالاخره حسّ کنجکاوى و نیز نگرانى از اینکه کى جانشین اسکندر خواهد شد غلبه کرد و مردم ساکت گشتند. در این وقت پردیکّاس اشاره به تخت اسکندر و نیز تاج و ردا و اسلحه او که روى تخت گذارده شده بود، کرده حلقه انگشتری را که اسکندر قبل از مرگش به او داده بود، روى تخت پهلوى آن اشیاء نهاد و بر اثر این اقدام باز صداى ضجّه و ناله از مردم برخاست و اشکها از چشمان سرازیر گردید. پس از آن پردیکّاس رو به حضّار کرده گفت: چنانکه مى بینید، این انگشترى است که اسکندر اراده خود را با آن مختوم می داشت، این انگشترى است که روح مملکتش به آن مهر می شد، این انگشتر را او به من داد و اینک من آن را به شما ردّ می کنم. بى شک از تمام مصائبى که می توان از غضب خداوند انتظار داشت، مصیبتى بزرگتر از آنچه به ما رو داده، وجود ندارد. با این حال اگر عظمت کارهائى را که اسکندر انجام داده در نظر گیریم، جایز است به این عقیده باشیم که خدایان او را به بشر دادند، تا کارهائى را که از طالعش بود، انجام دهد و بعد به جائى که منشأ او است، برگردد. چون در میان ما فقط چیزهائى از او مانده که فناپذیر است، پس زودتر وظیفه خودمان را نسبت به نعش و نام او بجا آریم، بى اینکه فراموش کرده باشیم که در چه شهر و در میان چه مردمانى هستیم. رفقا، چیزی که تفکّرات و مراقبتهاى ما را همواره اقتضاء می کند این است که به چه وسائل ما می توانیم در میان مغلوبین خود نتیجه فتوحاتمان را حفظ کنیم، زیرا البتّه می دانید که انبوه سربازانى که سر ندارند، مانند جسمى هستند بى روح. شش ماه است که رُکسانه آبستن است، باید از خدا بخواهیم که او پادشاهى به ما بدهد و چون این پادشاه به سنّى رسید که مملکت را بتواند اداره کند، خدایان سلطنت او را مبارك بدارند. عجالۀ کسى را انتخاب کنید که می خواهید مطیع او باشید. (کَنت کورث، کتاب 10، بند 6).
پس از نطق پردیکّاس نه آرخ با او مخالفت کرده گفت: کسى حق ندارد تعجّب کند از اینکه سلطنت حق اعقاب اسکندر است. در انتظار پادشاهى بودن که هنوز نزاده و دیگرى را که وجود دارد، فداى چنین کسى کردن چیزى است که حتّى با اوضاع حاضر موافق احوال مقدونی ها نیست. اسکندر پسرى از بَرسین دارد و تاج حقّ او است…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.