بخشی از کتاب:
کساني که غساني بودند و در لشکر اسود خدمت مي کردند در مرج حليمه او را ترك گفتند.
آن ناحيه از اين رو مرج حليمه ناميده مي شد که حليمه دختر حارث غساني بود و ما پس از فراغت از شرح واقعه اين روز خبر آن را ذکر خواهيم کرد.
پس از نزول اسود در مرج حليمه، حارث نيز با لشکريان خود فرا رسيد و در آن جا اردو زد و به مردم قريه هائي که در مرج واقع بودند دستور داد تا براي
لشکرش خوراك آماده کنند.
مردم غذاهائي پختند و در ظرفهاي بزرگي ريختند و آنها را در لشکرگاه وي نهادند. هر سربازي همين که گرسنه مي شد بر سر آن ظرفها مي رفت و از آن خوراك مي خورد.
پيکار ميان اسود و حارث چند روز به درازا کشيد و در اين مدت هيچيک بر ديگري پيروزي نيافت. سرانجام، حارث که چنين ديد، تدبيري انديشيد و در کاخ خود نشست و دختر خود را که هند نام داشت فراخواند و بدو دستور داد که عطر بسياري به سرداران و سربازان وي بزند و آنان را معطر و خوشبوي سازد.
سپس در ميان ايشان جار زد که: اي جوانان غسان، هر کس که اسود، پادشاه حيره، را بکشد، دختر خود، هند، را بدو خواهم داد.
لبيد بن عمرو غساني که اين سخن شنيد، به پدر خود گفت: پدر جان، من يا پادشاه حيره را مي کشم يا لا اقل به دست او کشته مي شوم. مي خواهم به جنگ او بروم و چون اسبي که دارم به کارم نمي خورد، اسب خود، زيتيه، را به من بده!
پدرش نيز اسب خود را در اختيار وي گذاشت.
همين که دو لشکر به هم تاختند و ساعتي گرم زد و خورد شدند، لبيد در آن ميان خود را به اسود رساند و ضربتي به او زد و او را از اسب سرنگون ساخت و بر زمين انداخت.
ياران اسود که چنين ديدند سر به فرار نهادند و از هر سو گريختند.
لبيد از اسب فرود آمد و سر اسود را بريد و آن را پيش حارث برد که در کاخ خود نشسته بود و ميدان جنگ را تماشا مي کرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.