بوسه تقدیر

این رمان نوشته « فریده شجاعی » می باشد.

فريده شجاعي متولد 1348 در تهران، نويسنده آثاري چون: «شب بي‌ستاره»، « امانت عشق »، « پروين »، « پدر »، « زير سايه بخت »، « زندگي يعني چكيدن ».

اين نويسنده معتقد است که: داستان بايد در ذهن نويسنده مثل يك بناي ساختمان شكل بگيرد. اول بايد چهارچوب داستان ساخته شود تا بتوان اجزاي ديگر را بر آن پايه استوار كرد. او می گوید: داستان‌هايي كه من مي‌نويسم، بين هشت ماه تا دو سال طول مي‌كشد. داستان اگر پايه مناسبي نداشته باشد، سقوط مي‌كند.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 612 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

با صداي مهماندار هواپيما از عالمي كه در آن غرق بودم بيرون آمدم. مهماندار اعلام كرد كه هواپيما هم اينك در فرودگاه بين المللي مهرآباد به زمين نشسته است. من كه تشنه ديدن خاك وطنم بودم چشمانم را گشودم و بوي شهر را با تمام وجود استنشاق كردم. از پنجره هواپيما به بيرون نگاه كردم. جز سياهي و چراغهاي باند فرودگاه چيزي نديدم. آسمان تيره و سياه بود و هيچ ستاره اي در سياهي ظلماني آن كورسو نمي زد. احساس مي كردم قلب من نيز به همان سياهي آسمان بي ستاره شهرم است.

صبر كردم تا مسافراني كه هركدام مشتاقي براي ديدار داشتند زودتر از من پياده شوند سپس درحاليكه كيف كوچك دستي ام را برمي داشتم با سستي از جا بلند شدم و به عنوان آخرين مسافر از در هواپيما بيرون آمدم. لحظه اي در پلكان هواپيما ايستادم و ريه هايم را از هوايي كه سالها به آن عادت كرده و با آن بزرگ شده بودم پر كردم و با كشيدن نفس عميقي پلكان را يكي يكي تا به آخر طي كردم و پا روي آسفالت خاكستري شهرم گذاشتم.

با اينكه فقط دو سال و نُه ماه بود كه از ايران دور بودم اما حس مي كردم سالها از ديدن آن محروم بودم. به هيچ يك از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممكن است بيايم. اين را مي دانستم هم اكنون هيچ كس در محوطه منتظرم نيست و مي بايست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهايي طي كنم.

از قسمت بار چمدان كوچك سفري ام را كه داخل آن فقط چند دست لباس بود تحويل گرفتم و تازه به ياد آوردم كه هيچ سوغاتي براي خانواده ام نخريده ام. نفس عميقي كشيدم و با خود فكر كردم كه مثلاً چه سوغاتي بايد براي آنان مي آوردم. كوله بارم پر از درد غربت است آيا همين كافي نيست؟ اما به هر حال توقع خانواده ام را مي دانستم و با اينكه شوقي براي ديدن كسي نداشتم اما دلم نمي خواست كه فكر كنند كه به يادشان نبودم و براي خريده هديه خست به خرج داده ام. با وجودي كه چمدانم سنگين نبود اما براي حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس مي كردم قدرتي براي بلند كردن آن ندارم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بوسه تقدیر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بوسه تقدیر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *