بخشی از کتاب:
لئون تولستوی، رمان آنا کارنینای خود را با این جمله شروع می کند: خانواده های خوشبخت به هم شبیه هستند، ولی برعکس، خانواده های بدبخت به هیچکس شباهت ندارد جز به خودشان.
این لابد قیاس درگیری من تنهاست امسال زمستان در آپارتمان خیابان تکش، با خانواده های دوست دوران دبیرستانم دکتر شاپور ایرانفر، بیولوژیست مفلوک در درخونگاه، و علی آریان، نابرادری خودم، میلیاردر بازاری، و خانه در درُوس قلهک، تهران. زمستان ۷۵.
***
صبح چهارشنبه ۱۹ دیماه ۷۵، ساعت حوالی هفت و نیم صبح هوا خشک و سوزی است، و هنوز روز بالا نیآمده، آکنده از دود آلودگی، که به چشم می خورد. با وجود اینکه از 30/8 برای آموزش شرکت ملی گاز ایران، اواسط خیابان بهار شمالی، یک دورۀ فشردۀ یک هفته ای، کلاس زبان تخصّصی دارم، ولی امروز مجبورم اول، به دستور دکتر پایور، متخصّص قلب و عروق، ناشتا به آزمایشگاه بروم، برای آزمایش خون، برای شرایط قلبی کذائی.
بعد از اینکه راننده نقلیه شرکت مرا از خیابان تکش و سهره وردی می آورد
به میدان هفت تیر (بیست و پنج شهریور) و بعد پایین تر از فرعی پشت میدان شهید شیرودی (میدان امجدیه سابق) به خیابان بهار می آورد و جلوی اداره آموزش پیاده می کند و می رود، من قبل از ورود به ساختمان آموزش گاز، اول قدم زنان می آیم بالا به « آزمایشگاه پاتوبیولوژی مهر » که کمی بالاتر، آن دست خیابان است.
وارد آزمایشگاه می شوم و با «دفترچه خدمات درمانی» بازنشستگان شرکت نفت جمهوری اسلامی ایران به طرف پیشخوان « تحویل نسخه » و « صندوق » می روم. یک خواهر کارمند چارقدی پس از انجام مراحل وارد کردن تعداد آزمایشهای لازم توی کامپیوتر و مبلغ توی دفترچه من و رد کردن فیش پرداخت، می گوید:
– بفرمائین بنشینین، صدا می کنن، پدر.
ریش و سبیل یک دست سفید پروفسوری من گولش زده. آخرین باری که انگلستان بودم و رفتم دکتر، منشی دکتر به در مطب اشاره کرد و گفت:
– بفرمائید تو، عزیزم. Go on in, love.
صبح به این زودی، هم اکنون هفت هشت نفری دور و بر روی نیمکتهای اتاق انتظار نشسته اند، منتظر. من هم می نشینم، « تا صدا کنن. »
به هر حال، چون اول صبح است و نسبتاً خلوت، ده دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد که یکی از خواهرها اسم مرا توی میکروفن صدا می کند. بلند می شوم و دارم به دستور او به یکی از اتاقهای گرفتن خون می روم که مخمصه جرقه می زند.







bagheminoo –
سلام. متشکر…