اوسنه ی بابا سبحان

این کتاب نوشته « محمود دولت‌آبادي » می باشد.

محمود دولت‌آبادي در 10 مرداد 1319 در روستاي دولت‌آباد سبزوار در استان خراسان رضوي متولد شد. وي پس از پايان تحصيلات مقدماتي در روستا به سبزوار رفت و به مشاغل گوناگون پرداخت. سپس به مشهد رفت و در آنجا با سينما و نمايش آشنا شد. از آغاز دهه چهل در کلاس‌هاي نمايش آناهيتا شرکت کرد و بازيگر نمايش شد و کم‌کم نوشتن را نيز آغاز کرد.
دولت‌آبادي قبل از انقلاب 57 به دلايل سياسي چند مرتبه دستگير و روانه زندان شد.
وي نويسنده‌ي مشهور ايراني است که لقب « شواليه‌ي ادب و هنر ايران » را دارد. او را بيشتر به دليل نوشتن بلندترين رمان ايراني، « کليدر »، و نيز کتاب‌هايي مانند « جاي خالي سلوچ »، « کارنامه سپنج » و « سلوک » مي‌شناسند.
آثار ارزنده دولت آبادي دستمايه ساخت بسياري فيلمها و مجموعه هاي نمايشي شده است.
قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 141 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

بابا سبحان به لب بام نگاه کرد. آفتاب رفته بود. برخاست، خاکهائی را که به خشتک تنبانش نشسته بود تکاند و به طرف گودال رفت. دوتا بوته خاری را که لب گودال افتاده بود برداشت روی پشته خار پراند و به طویله رفت. آخور را پاکیزه کرد، یک غربال کاه و یک بادیه جو توی آخور ریخت و از طویله بیرون آمد. به طرف چاه آب رفت؛ پشته کلخچ را از دهنه چاه برداشت خاری را که به زیر ناخنش فرو رفت بیرون آورد و دلو را به چاه انداخت، یک دلو آب بالا کشید و باز پشته را سر چاه گذاشت. آب دلو را به آفتابه ریخت و آفتابه را آماده لب گودال گذاشت. کمرش را باد گرفت، به زحمت راست شد، خودش را از لب گودال پس کشید، به دیوار تکیه داد و خوش خوشک پای دیوار نشست؛ مرغها به لانه شان خزیدند و بابا سبحان فکر کرد وقتی که برخیزد خشت در لانه را بگذارد.

شوکت آمد. روی پاهایش بند نبود. کوزه را به کنج دیوار تکیه داد، پای کوزه نشست و دست روی شکمش گذاشت. رنگش سفید شد و نفسش به شماره افتاد. بابا سبحان برخاست، خشت را جلو لانه مرغها گذاشت و به طرف عروسش رفت:

– چه خبرته دختر؟

شوکت لبهایش را جوید:

– هیچی… سر حوض شلوغ بود.

بابا سبحان بغل کوزه نشست، به رنگ و روی شوکت نگاه کرد و گفت:

– تقصیرخودته عموجان… من که از آوردن یک کوزه آب دریغ نمی کنم. تو خودت نمی تونی آروم بنشینی… جنب و جوش زیادی برای تو خوب نیست تو دیگر حالا دو نفری. باید به قدر دو نفر مراقب خودت باشی. از فردا دیگر خودم میرم پی آب… کار، منو تو چی گفته؟… حالا بهتر شدی؟

شوکت نفس بلندی کشید، آب دهنش را قورت داد و دستش را به دیوار گرفت که برخیزد:

– یک کمی.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “اوسنه ی بابا سبحان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “اوسنه ی بابا سبحان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *