بخشی از کتاب:
بابا سبحان به لب بام نگاه کرد. آفتاب رفته بود. برخاست، خاکهائی را که به خشتک تنبانش نشسته بود تکاند و به طرف گودال رفت. دوتا بوته خاری را که لب گودال افتاده بود برداشت روی پشته خار پراند و به طویله رفت. آخور را پاکیزه کرد، یک غربال کاه و یک بادیه جو توی آخور ریخت و از طویله بیرون آمد. به طرف چاه آب رفت؛ پشته کلخچ را از دهنه چاه برداشت خاری را که به زیر ناخنش فرو رفت بیرون آورد و دلو را به چاه انداخت، یک دلو آب بالا کشید و باز پشته را سر چاه گذاشت. آب دلو را به آفتابه ریخت و آفتابه را آماده لب گودال گذاشت. کمرش را باد گرفت، به زحمت راست شد، خودش را از لب گودال پس کشید، به دیوار تکیه داد و خوش خوشک پای دیوار نشست؛ مرغها به لانه شان خزیدند و بابا سبحان فکر کرد وقتی که برخیزد خشت در لانه را بگذارد.
شوکت آمد. روی پاهایش بند نبود. کوزه را به کنج دیوار تکیه داد، پای کوزه نشست و دست روی شکمش گذاشت. رنگش سفید شد و نفسش به شماره افتاد. بابا سبحان برخاست، خشت را جلو لانه مرغها گذاشت و به طرف عروسش رفت:
– چه خبرته دختر؟
شوکت لبهایش را جوید:
– هیچی… سر حوض شلوغ بود.
بابا سبحان بغل کوزه نشست، به رنگ و روی شوکت نگاه کرد و گفت:
– تقصیرخودته عموجان… من که از آوردن یک کوزه آب دریغ نمی کنم. تو خودت نمی تونی آروم بنشینی… جنب و جوش زیادی برای تو خوب نیست تو دیگر حالا دو نفری. باید به قدر دو نفر مراقب خودت باشی. از فردا دیگر خودم میرم پی آب… کار، منو تو چی گفته؟… حالا بهتر شدی؟
شوکت نفس بلندی کشید، آب دهنش را قورت داد و دستش را به دیوار گرفت که برخیزد:
– یک کمی.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.