بخشی از کتاب:
اگر قلعه بیگی اصفهان نیز آن روز ماجراي فتنه دخترکان را پیش شاه نمی برد باز دیر یا زود شاه صفوي وصف خاتون را می شنید. اصفهان با همه بزرگی به دوران شاه سلطان حسین صفوي کوچک بود و هر خبري در آن به گوش شاه می رسید. چه رسد به آنکه دخترکانی شوریده باشند و کلانتر و سالار قزلباش را به بند کرده باشند. شاه در حرم بود که خبر را شنید.
زمستان بود شاه صفوي که تن پوشی از پوست خز بر دوش انداخته بود چون از اندرون به قصر ناز بهشت پا گذاشت قزلباشان با لباس سرخ و یراق هاي زر دوز لاي درختان به چرخش افتادند تا از دور شاه را حراست کنند. قلعه بیگی که انتظام شهر با او بود به خاك افتاد و رخصت یافت تا ماجراهاي دیروز و دیشب را به عرض برساند. قلعه بیگی می دانست شاه کمتر لباس غضب می پوشد پس بر شدت حکایت افزود. از سالارکلانتران اسیر گفت و فتنه دخترکان را از آنچه بود بزرگتر کرد. تا به آنجا رسید که اینها نمی توانند از زنان و کودکان باشند چه بسا مردانند در کسوت زنان در آمده چه بسا خبر چینانند و براي همین از شهر بیرون شده اند.
شاه به طعنه گفت:
– هر چه باشند قزلباش و کلانتران را سر شکسته اند.
و بعد به آرامی پرسید:
– حالا چه می خواهند؟
قلعه بیگی با سري به زیر انداخته گفت:
– باج و غرامت.
دیگر شاه نتوانست خنده خود را مهار کند. ماجرا را میرزا شفیع وزیر مهام به هم آورد. او قصه واقعی دختر کان را باز گفت که همه دختران سرداران و بزرگانند نه بی سر و پایند و نه بی نام و نه خبر چین اند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.