بخشی از کتاب:
بیتاب، جوشان، آشفته
در کنارِ مردان، مردِ میدان خواهی شد.
مختوم قلی ترکمن
در خیابان امیریه، سرِ پُلِ امیربهادِر، در یکی از کوچه های تنگ و قدیمی، آلنی و مارال، خانه یی کرایه کردند یک طبقه، که چهار اتاق، یک انباری، یک زیرزمین بسیار بزرگ، حیاط، حوض، باغچه، یک درخت بِه، یک درخت پیر انجیر و یک درخت بلند قَدِ گیلاس داشت، و البته آشیزخانه و دستشویی. خانه، دو دَر به دو کوچه داشت – از حیاط یکی، از پشتِ بِنا یکی دیگر. از پشت بامِ آن، به بیست و نُه بام دیگر راه بود. آنجا، بعد از بیست و نُه خانه، یک کوچه ی باریک بود که پریدن از روی آن – برای مردی چون آلنی- دشوار نمی نمود. این خانه را محمود پیرایه – دوست گیلک سراپا صفای آلنی – برای آنها یافته بود.
مارال می گفت: آلنی! این محمود، چه جور موجودی ست؟ مگر می شود که کسی اینقدر ساده و باصفا باشد، و باز هم اینقدر تیزهوش و سریع الانتقال؟
آلنی می گفت: چرا غالباً اینطور به نظر می رسد که سادگانِ صمیمی، مردمی دیر انتقال اند؟
– چون به نظر می رسد که این گروهِ کمیاب، جهانِ خالی از صفایِ زمان خویش را ادراک و مُنتقل نکرده اند، که اگر کرده بودند این را هم درک می کردند که با صداقت و سادگی، قابلیت تطبیق خود را با جهان زمان خود از دست می دهند و ذلیل می شوند.
– عجب منطقی! تکان دهنده است مارال، تکان دهنده. تو سئوال مرا با تمامیِ ابعادش با سرعتی غریب به ذهنت مُنتقل کردی و جواب آن را هم به همان سرعت دادی در عین حال که من، هیچ شکی در صفا و صداقت تو ندارم.
– آلنی! آنچه ما داریم، ممکن است صفا باشد، اما مسلّماً سادگی نیست.
– محمود هم سادگی، به آن معنا که مَدِّ نظر توست، ندارد. به ظاهرِ ساده نُمایش نگاه نکن! دوستانه و در خلوت از او بپرس در کدام سازمان سیاسی کار می کند، تا به تو، حتی به تو که همسر منی، جوابی بدهد که خوابِ آن را هم ندیده باشی.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.