بخشی از کتاب:
داستان را از افسانه ی پیداییِ دو قبیله ی بزرگ ترکمن – یموت و گوکلان – آغاز کردیم و ریشه جویی اختلافات میان آنها، که عمدتاً بر سر آب بود و آمدیم – سده ها را برق آسا – تا رسیدیم به عصر آخرین برخوردهای این دو قبیله ی بزرگ و روزگاری که شخصی محوری یموتیان مردی بود به نام گالان اوجای یموتی: ترانه سرا، نوازنده، قداره کِش، تیرانداز تیزتک، زورمند، وحشی، بیتاب و از جان گذشته…
و در میان گوکلانیان، دختری بود به نام سولماز در زیبایی و کمال تمام، مانده در خانه ی پدری، به دلیلِ داشتنِ عاشقان بسیار، و جان برکفی همه ی این عاشقان، و پیمانِ جملگی ایشان بر اینکه اگر کسی سولماز را ببرد، دیگران امان نفس کشیدن هم به او ندهند.
و این سولمازِ بالا بلندِ یکه تازِ تیراندازِ عابدفریب، نگینِ صحرا بود.
هیچ نوجوانی در تمام قبیله ی گوکلان نبود که سولماز را دیده باشد، و عشقِ سولماز اوچی منهدمش نکرده باشد.
این سولماز، سه برادرِ تیراندازِ دلاورِ غیرتمند داشت به نام های یت میش، قاباغ و آیدین؛ و پدر این خانواده بیوک اوچی بود که بزرگ قبیله ی گوکلان بود.
یاران گالان اوجای دلاور، به تحریک پدر گالان که بیشترخواهِ بَد کینه یی بود، گالان را به دام عشق سولماز انداختند – به – حیله.
گالان، بنا به سُنت، با دو برادر خوب خود، به گومیشانِ گوکلان ها – یا «سرزمین تیراندازان آرام» – تاخت و به شکل و شیوه یی غریب و باورنکردنی سولماز را از درون چادر پدرش و پیش چشم پدر و برادرهای قدرتمندش ربود، و دو برادر خوب خود را در این راه از دست داد.
اینگاه، عشق شورانگیز گالان به سولماز، سولماز به گالان – که با مناعت طبع و غرور و خیره سری های خاص این دو همراه بود – نوافسانه یی شد در سراسر صحرا، در عین حال که گالان، بَد پیله کرده بود که به خونخواهی برادران خود، جملگیِ خویشان و یاران بیوک اوچی را از پای درآورد.
سال های غم انگیزی همراه با خونین ترین جنگ ها و کشتارها و آتش زدن ها و ویران کردن ها گذشت، تا عاقبت، تنها برادر زنده مانده ی سولماز – یت میش اوچی به کمک دو تن از خویشان خود گالان اوجا را بر لب چاه آب اینچه برون، تشنه ی تشنه، در حضور پسر ده ساله ی گالان – که آق اویلر نام گرفته بود – کشت، و سولماز به خونخواهی برخاست و برادر را بر سر سجاده ی نماز از پای درآورد و خود نیز کشته شد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.